167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • چو تحسين صورت نه مقدور اوست
    در آرايش باطن آورده روست
  • کشد خامه در دفتر آب و گل
    ز دانش دهد زيور جان و دل
  • مصيقل شد آيينه سان سينه ام
    دو عالم مصور در آيينه ام
  • نمانده ست هيچ آرزو در دلش
    که نبود ز دانشوري حاصلش
  • بر آن کس هزار آفرين بيش باد
    که بر وي در گنج حکمت گشاد
  • جهان را ز بي حکمتي نيست بيم
    چو باشد در او حاکم اينسان حکيم
  • وز آن پس در آن پير حکمت شناس
    رخ آورد و کرد اين مراد التماس
  • نه از مردن خصم خرم شود
    نه از ماتم دوست در هم شود
  • بيا جامي از اين و آن در گذر
    وز اين دار و گير جهان درگذر
  • کسي ديد افتاده در خون و خاک
    ز سينه کشان ناله دردناک
  • ز آزار پيکان در آن کارزار
    شکار افکن افتاد همچون شکار
  • بدان آمدم تا بدو بگذرم
    به چشم شماتت در او بنگرم
  • بده تا ز حال خود آگه شويم
    به آخر سفر روي در ره شويم
  • به پاتان اگر زخم خاري فتد
    مرا در جگر خار خاري فتد
  • چو در عرصه شهر مأوا گرفت
    به هر کوي راه تماشا گرفت
  • برآمد ز در نعره کره ناي
    زمين و زمان کرد جنبش ز جاي
  • برون آمد از در هزاران سوار
    قبا و کله زر و گوهر نگار
  • به هر لحظه کردي در آنجا نظر
    شدي از سوادش مکحل بصر
  • فضيلت بود در قبول سخن
    نه اندر فضولي کن يا مکن
  • وديعت نهادت فلک در سرشت
    بسي خوي نيک و بسي خوي زشت
  • هلاک تو در خوي زشت است ليک
    نجات تو بخشد ازان خوي نيک
  • چو باري ز گردونت آيد به دوش
    در افکندن آن مشو حيله کوش
  • چو آنجا رسي زن در آن آب جک
    که گردد نمک از گدازش سبک
  • پياپي در آن دجله نيک تک
    به يک نيمه آورد بار نمک
  • ز خوان نوالش زمان در زمان
    گدا را همانست و شه را همان