167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • به ما اختياري که دادي به کار
    ندادي در آن اختيار اختيار
  • چو سر رشته کار در دست توست
    کننده به هر کار پابست توست
  • اگر بي تو موري بجنبد ز جاي
    در آن جنبش او هم بود يک خداي
  • نشسته ست در طبع هر زيرکي
    که دارد دو گيتي مؤثر يکي
  • جواني که با دل سياهي گذشت
    به موي سيه در تباهي گذشت
  • بسي در دل اين آرزو آيدم
    که از دل سياهي به مو آيدم
  • ز موي سفيد خودم در حجاب
    کنم از سواد دل آن را خضاب
  • چنان مانده ام در نماز خضوع
    که نايم دگر با قيام از رکوع
  • دلي خواهم آزاده از تاب و پيچ
    در او غير ياد تو نگذشته هيچ
  • که تا کنج نابود منزل کنم
    ز عالم همه رو در آن دل کنم
  • کنم نيست نقش کم و بيش را
    در آن نيستي گم کنم خويش را
  • بدين پايه جامي کسي يافت دست
    که در بند هستي نشد پاي بست
  • در گنج هستي به او باز شد
    دلش مخزن گوهر راز شد
  • شبي کز شرف غيرت روز بود
    کواکب در او گيتي افروز بود
  • يکي «ثاني اثنين » در کنج غار
    که چون مار شد ناوک جان شکار
  • ازان محو در بي نشاني شود
    وز اين لوح کلک معاني شود
  • به چشم ار نه ناظر به نور توام
    چو بستم نظر در حضور توام
  • يکي شب به خواب آنچنان ديدمش
    که چون غنچه در خرقه پيچيدمش
  • نهادي به لطفش دهان بر دهان
    فرو ريختيش از دهان در دهان
  • جهانگيري او به خود بود و بس
    نبودش در آن منت از هيچ کس
  • زره بر تن خود نکرد استوار
    که دريا که ديده ست در چشمه سار
  • درآيد ز دروازه خيل بلا
    بگيرد در و بام سيل بلا
  • اگر عدل نبود نماند جهان
    به هم در رود آشکار و نهان
  • بيا ساقيا برگ عشرت بساز
    مکن در به روي حريفان فراز
  • در آزار او تيغ خونريز باش
    به خونريزيش دمبدم تيز باش