167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • پير مسکين چو آن طرف نگريست
    تا ببيند که در برابر کيست
  • کان که ما را به عشق نام برد
    در رخ ديگري چرا نگرد
  • روزي اين درد از دلش زد سر
    به مناجات گفت در منبر
  • جلوه گر در بلند و پست تويي
    قصه کوتاه هر چه هست تويي
  • از تو با خلق لافها زده ام
    در چندين گزافها زده ام
  • تا به اکنون که کردي از تگ و پوي
    زرد رو در ديار فرقت روي
  • بس بيابان ژرف پي در پي
    که به يک قرص گرم کردي طي
  • بلکه از بهر آنکه تا پيوست
    جز عصايي نباشدم در دست
  • به همه کويها درآرم سر
    يک به يک خانه را بکوبم در
  • دست بگسل ز نقل و باده و جام
    ياد کن زان که ريزدت در کام
  • چشم ها گرد و چشمخانه مغاک
    گردکان در کوي فتاده ز خاک
  • مرد دانا به هر چه در نگرد
    عيب بگذارد و هنر نگرد
  • مگس شهد چون رود در باغ
    دارد از غير طيبات فراغ
  • عيب پوشند و در هنر نگرند
    گل و ريحان طيبات خورند
  • هر دو فارغ نشسته بر يک شاخ
    در زبان آوري به هم گستاخ
  • بر سر خاک در شتاب شدند
    لنگ لنگان به سوي آب شدند
  • هر که در زي پاک کيشان است
    به حديث نبي از ايشان است
  • ماتم غرق را چو زد جبريل
    جامه عمر قبطيان در نيل
  • بود در دل چنان که اين دفتر
    نبود از نصف اولين کمتر
  • تخم کشتي در آبياري کوش
    دارش از تشنگي و خواري گوش
  • بعد ماهي که رنج راه کشيد
    به در بارگاه شاه رسيد
  • ور رسد تاجري به شهر شما
    در تردد ز لطف و قهر شما
  • تا در اين تگناي جانفرساي
    کم نهد کس ز نرخ بيرون پاي
  • که ز منت کرم شود مفقود
    در عداد ستم شود معدود
  • شاه ازو آن شگفت را دريافت
    پرده در رفع آن شگفت شکافت