167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • گر چه از بهر سبحه داشت به فن
    مهره اي چند کرده در گردن
  • بود روشن رخت چو صبح دوم
    در شب تار موي مشکين گم
  • بنهم در کنار کام تو را
    دور دارم ز عار نام تو را
  • گر به دندان کسي لبش کندي
    چين در ابروي خود نيفکندي
  • خواب او را چو دايه ديد گران
    بست در پشت خادميش روان
  • سر برآور که وقت بيگه گشت
    پاي در نه که کاروان بگذشت
  • بايزيدش جواب داد که مرد
    آن بود در سراي صلح و نبرد
  • ديده مشغول خواب و دل بيدار
    دست فارغ ز کار و دل در کار
  • کرد چشمش به روي مردم باز
    در رحمت که کرده بود فراز
  • در ميانشان يکي به مسند ناز
    خوش نشسته ز ديگران ممتاز
  • تا دم صبح در کشاکش بود
    گاه خوش بود و گاه ناخوش بود
  • ناخوشي آنکه آن جمال و وصال
    بود در معرض فنا و زوال
  • ور رسدشان ز دانه رنج و ملال
    رو نهد در گريز فارغ بال
  • که فلان قوم در فلان ايام
    مي زدند از پي اماني گام
  • نه که آن را فسانه اي خواني
    در رياست بهانه اي داني
  • بي نظيري که شد زبان مقال
    عقل را در صفات حسنش لال
  • ابروي او که در جهان طاق است
    قبله عاشقان مشتاق است
  • زانکه من در جمال آن دلبر
    معنيي ديده ام برون ز صور
  • گر چه آن معني ز صورت فرد
    در لباس صور تجلي کرد
  • هر دو در ذوق من بود يکسان
    نيست اين مشکل آن دگر آسان
  • من صفت بهر ذات دارم دوست
    نه که در عشق ذات تابع اوست
  • وان دگر گفت دانه آن خال
    در دلم کشت تخم رنج و ملال
  • ذره بود او ز نور هستي حق
    ذره در نور بود مستغرق
  • عشق تو چون فتاد در کم و کاست
    خاطر تو ز من رميده چراست
  • حسن معنيست ديده در صورت
    چشم ازان دوخته ست بر صورت