167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • هر چه دارد ز نام غير نشان
    نيست دخلش در اتصاف به آن
  • ليک در ضمن آن کمال دگر
    ديد موقوف بر ظهور اثر
  • خواست تا در مجالي اعيان
    سر مستور او رسد به عيان
  • هست با نيست عشق در پيوست
    نيست زان عشق نقش هستي بست
  • ليک عشق حق است اصل در آن
    پرتو آن فتاده بر دگران
  • تافت بر وي جمال عز قدم
    در ره عاشقي نهاد قدم
  • هر چه بودش ز جنس دنيي و دين
    باخت در عشق حق خليل آيين
  • کوه و در پر مواشي نعمش
    شهر و ده پر حواشي خدمش
  • کان همه جد و جهد دمبدمش
    نيست جز در مقابل نعمش
  • حق چو آن وهم و آن گمان دانست
    چاره آن در امتحان دانست
  • بر کند عقل را ز بيخ و ز بن
    نو کند در درونه عشق کهن
  • حال اهل ضلال در عقبي
    لايموت آمده ست و لا يحيي
  • دل و جانش در اهتزاز آمد
    وجد و حال گذشته باز آمد
  • منشينيد ازين سرود خموش
    که شدم در سماع آن همه گوش
  • هر چه بودش ز ملک و مال پسند
    جمله در پاي مطربان افکند
  • تو خليلي و در تو عشق خداي
    متخلل شده ز سر تا پاي
  • جزو جزو تو از قدم تا فرق
    گشته در خلت و محبت غرق
  • هم عبارت ازان بود کوتاه
    هم اشارت در آن بود گمراه
  • در جواب سؤال ماند لال
    دم نيارد زد از حقيقت حال
  • قامت آن سياه چرده روان
    چون الف کرد منزلش در جان
  • با سواد رخ و جبين و عذار
    ساخت جا در دلش سويداوار
  • عشق در بند حسن و احسان است
    عشق بنده ست و حسن سلطان است
  • حسن بود آنکه در لباس اياز
    خواند محمود را به کوي نياز
  • هر چه از جنس هستي اش در دست
    ديد برد و به جاي آن بنشست
  • دلبري ديده دل به او داده
    وز غمش در کشاکش افتاده