167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ليلي و مجنون نظامي

  • در گرد قبيله گاه ليلي
    چون کوه رسيده بود خيلي
  • وز خاصه خويشتن در اينکار
    گنجينه فدا کنم به خروار
  • ور زانکه شکر نمي فروشيد
    در دادن سرکه هم مکوشيد
  • گرچه کرمت بلند نامست
    در عهده عهد ناتمامست
  • در جستن کين ز هر دياري
    لشگر طلبيد روزگاري
  • خصمان چو خروش او شنيدند
    در حرب شدند وصف کشيدند
  • پيران قبيله خاک بر سر
    رفتند به خاکبوس آن در
  • در سرزنش عرب فتاده
    خود را عجمي لقب نهاده
  • خواهم که در اين گناهکاري
    سيماب شوم ز شرمساري
  • در اهل هنر شکسته کامي
    به زانکه بود شکسته نامي
  • در خاک عرب نماند بادي
    کز دختر من نکرد يادي
  • شوريده دلي چنين هوائي
    تن در ندهدت به کدخدائي
  • در صبحدمي بدان سپيدي
    داديم به روز نا اميدي
  • جستند بسي در آن مقامش
    افتاده بد از جريده نامش
  • طياره تند را شتابان
    مي راند چو باد در بيابان
  • وان چشم سياه سرمه سوده
    در خاک خطا بود غنوده
  • صياد بدان نشيد کو خواند
    انگشت گرفته در دهن ماند
  • رفت از پس آهوان شتابان
    فرياد کنان در آن بيابان
  • ناگاه رسيد در مقامي
    انداخته ديد باز دامي
  • در دام گوزني اوفتاده
    گردن ز رسن به تيغ داده
  • در سايه جفت باد جايت
    وز دام گشاده باد پايت
  • اي سينه گشاي گردن افراز
    در سوخته سينه اي بپرداز
  • در سايه آن درخت عالي
    گرد آمده آبي از حوالي
  • گفتي که مترس دستگيرم
    ترسم که در اين هوس بميرم
  • گفتي که ستارگان چراغند
    يا در پر زاغ چشم زاغند
  • مجنون ز سر شکسته بالي
    در پاي زن اوفتاد حالي
  • چون بر در خيمه اي رسيدي
    مستانه سرود برکشيدي
  • ليلي گفتي و سنگ خوردي
    در خوردن سنگ رقص کردي
  • چون چند جفاش برسرآورد
    گرد در ليليش برآورد
  • در زندگيم درود تاري
    دستي به سرم فرود ناري
  • ليلي که مفرح روان بود
    در مختلفي هلاک جان بود
  • چون رفت عروس در عماري
    بردش به بسي بزرگواري
  • بر خاک فتاده چون ذليلان
    در زير درختي از مغيلان
  • دادند به شوهري جوانش
    کردند عروس در زمانش
  • در دشمني آفت جهانست
    چون دوست شود هلاک جانست
  • مجنون که در آن دروغگوئي
    ديد آينه اي بدان دوروئي
  • در جستن آب زندگاني
    برجست به حالتي که داني
  • شد در سر باغ تو جوانيم
    آوخ همه رنج باغبانيم
  • گل تا نشکست عهد گلزار
    نشکست زمانه در دلش خار
  • مي تا نشکست روي اوباش
    در نام شکستگي نشد فاش
  • آزرم وفاي تو گزينم
    در جور و جفاي تو نبينم
  • ترسيد کاجل به سر درآيد
    بيگانه کسي ز در درآيد
  • بي شخص رونده ديد جاني
    در پوست کشيده استخواني
  • در هيکل او کشيد جامه
    از غايت کفش تا عمامه
  • در زخم چنين نشانه گاهي
    ساليت نشسته گير و ماهي
  • آواز رحيل دادم اينک
    در کوچگه اوفتادم اينک
  • مولاي نصيحت تو هوشم
    در حلقه بندگيت گوشم
  • در وحشت خويش گشته ام گم
    وحشي نزيد ميان مردم
  • زين عالم رخت بر نهادم
    در عالم ديگر اوفتادم
  • بدرود که رخت راه بستم
    در کشتي رفتگان نشستم