167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • مي کشد در قطار خويش تو را
    مي کشد زير بار خويش تو را
  • از همه مردمان کناره گزيد
    ترس ترسان در آن مناره خزيد
  • بانگ مي زد که من نهان شده ام
    وز جفاي تو در امان شده ام
  • بلکه خود زين ديار دورم من
    همچنان در تکاو غورم من
  • وان که در مانده وجود خود است
    صيد دام شقاوت ابد است
  • هست در نفس دار و گير بسي
    که نداند به غير پير کسي
  • چه بود در ترازوي اميد
    وزن اين يک دو مشت پشم سفيد
  • نور مي بايدت در دل گير
    که دل است از خداي نور پذير
  • بر در او مقيم و قائم باش
    تا بود جان بجا ملازم باش
  • گر چه عاريت است اول کار
    ملک گردد در آخر از تکرار
  • باش در هر نفس ز اهل شعور
    که به غفلت گذشت يا به حضور
  • در همه شغل باش واقف دل
    تا نگردد ز شغل خود غافل
  • ور تو در تربيت کني تقصير
    گردد از اين و آن فساد پذير
  • بگسلي خويش از هوا و هوس
    روي او در خداي داري و بس
  • کش مبادا شود در آن ما بين
    از گل آلوده جامه يا نعلين
  • گفت عارف که در وفا فرد است
    کار خود بر نفس بنا کرده ست
  • تيغ در دست توست دشمن کش
    خاصه آن را که هست دشمن هش
  • نفس اگر نيست در درون باقي
    چه غم از دشمنان آفاقي
  • گر چه در قصد مال و جاه تواند
    همه مانع کشان راه تواند
  • هست در راه فقر مصطفي
    مال و جاه تو مانعان قوي
  • ظاهرا گر چه خصم و بدکار است
    در حقيقت تو را مددگار است
  • وان که با من ز دشمني زد دم
    دوستدار من اوست در عالم
  • رويم از خود بتافت در حق کرد
    قبله ام وجه حق مطلق کرد
  • تا تو در بند نفس وسواسي
    دشمن خود ز دوست نشناسي
  • در نگيرد بدو نه مهر و نه کين
    سر اعدا عدوک اينست اين