167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

فرهاد و شيرين وحشي بافقي

  • مخور چندين غم شيرين نبايد
    که درعيش تو نقصاني در آيد
  • مزن تيغ آنکه را تير است بر دل
    منه بار آنکه را بار است در دل
  • تنوري باشد و اختر درونش
    به از سينه و اين دل در درونش
  • کمند زلف بهر صيد بودم
    چو ديدم خويشتن در قيد بودم
  • دل سنگين که بد در سينه من
    کنون سنگي بود بر سينه من
  • مرا چاهي که بد زيب زنخدان
    در آن چاهم کنون چون ماه کنعان
  • به نامش زهرها نوشيد کامم
    که در کامش نشد جامي به نامم
  • هوس را در برش قدري تمام است
    از آن خصميش با هر نيکنام است
  • گذشتم در رهش از شهرياري
    چرا او بنگرد بر من به خواري
  • از آن بگذر که در ارمن اميرم
    به ملک دلبري صاحب سريرم
  • همانا در دل اين انديشه دارد
    که او خنجر به دست اين تيشه دارد
  • نداند کز فريب چشم جادو
    گذارم تيشه اين در کف او
  • چه جا آنجا که يار آيد ز در باز
    براي آنکه بر دشمن کند ناز
  • ببين از درد هجرم در تب و تاب
    ز چشم و دل درون آتش و آب
  • مرا گفتي چو دل در عشق بندي
    دهد عشقت به آخر سر بلندي
  • بدان سختي چو لختي چاره کردم
    ز آهن رخنه ها در خاره کردم
  • کجا آهن که با اين سخت جانم
    اگر کوشم در او راهي ندانم
  • که از جان طاقت از تن تاب رفته
    در اين جو مانده ماهي آب رفته
  • به حيلت روزگاري مي گذارم
    که جان در پاي دلداري سپارم
  • همه در زير چتر از تابش خور
    چو تاووسان چتر آورده بر سر
  • در فردوس را گفتي گشادند
    که آن حورا وشان بيرون فتادند
  • همه صيد افکنان در راه و بيراه
    کمند زلفشان بر گردن ماه
  • ز مژگان چنگل شاهين گشاده
    چو شاهين در پي کبکان فتاده
  • شراب لاله گونشان در پياله
    همه صحرا تو گفتي رسته لاله
  • در اين بد کآمد از آن دلفريبان
    بتي چون سوي رنجوران طبيبان