167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

فرهاد و شيرين وحشي بافقي

  • فلک از زينت افزا شد ز انجم
    خرد در وي چو وهم اندر خرد گم
  • تو هم دل در هواي او نهادي
    گرفتي سنگي و سنگيش دادي
  • نشايد در هلاک خويش کوشي
    چنين از رشک شکر زهر نوشي
  • از آن آتش که عشقت در من افروخت
    وجودم جمله از سر تا قدم سوخت
  • تو تا در فکر خويش و کام خويشي
    نه خصم من که خصم نام خويشي
  • فريبم خاطر خود گاه و بيگاه
    که باشد در دل سنگ توام راه
  • به عين دلبري دل مينوازي
    بري در آتش اما پخته سازي
  • کند در دامن او قند و بادام
    که يکسر تلخ نتوان کردنش کام
  • ز راه و رسم دلداري در آيند
    چو ميل افزود بر خواري فزايند
  • چرا ننگت نمي آيد بدين حال
    که مسکيني در آوردت به خلخال
  • اگر خواهي که آسايد دل شاه
    نبايد هيچت آسودن در اين راه
  • در او رضوان به منت گشته مزدور
    ز خاکش برده عطر طره حور
  • ز بس در وي درخت سايه گستر
    نبودش جز سياه سايه پرور
  • نگون بيد موله در سمن زار
    سمن را سجده مي بردي شمن زار
  • چمان در آن چمن شيرين مه رو
    چو شاخ طوبي اندر باغ مينو
  • عدوي کوهکن را کرده سرمست
    هزاران دشنه اش بنهاد در دست
  • نگويي ميل سرو و ياسمن داشت
    که سرو و ياسمي در پيرهن داشت
  • به گلگشت از رخ خويش آتش افکن
    که آتش در دل بلبل چنين زن
  • ترا در دست ز آب صاف جامي
    ننوشي تا بنوشد تشنه کامي
  • ترا پا در شود ناگه به کنجي
    ز استغنا به يک دانگش نسنجي
  • چو در دست تو شمعي شب فروز است
    تو گويي چهره ام خورشيد روز است
  • سواري چون شرر ز آتش جهيده
    ز خسرو در بر شيرين رسيده
  • که از ما آفرين بر آن خداوند
    که نبد در خداونديش مانند
  • تو نيز اي شه به بد کس را مکن ياد
    ميالا خويش را در طعن فرهاد
  • وليکن ز آنچه در مکنون شاه است
    خدا داند که شيرين بي گناه است