167906 مورد در 0.12 ثانیه یافت شد.

فرهاد و شيرين وحشي بافقي

  • در آن توفان که آسيب نهنگ است
    شکسته زورقي را کي درنگ است
  • در آن آتش کزو ياقوت بگداخت
    چگونه پنبه را جا مي توان ساخت
  • شدم در چنبر زلفي گرفتار
    که دارد از سر گردن کشان عار
  • شراب کهنه و عشق جواني
    در افکندش ز پاي آنسان که داني
  • وز آن پس شد به فکر چاره سازيش
    درآمد در مقام دلنوازيش
  • به چشمم گفت آن خونخوار جادو
    که مست افتاده در محراب ابرو
  • به اين هندوي آتشخانه رو
    به خورشيد نهان در شام گيسو
  • سفرها کرده در غربت به خواري
    به اميد وفا و بوي ياري
  • فرشته ديو را کي در خور آيد
    که همچون خويشتن ديريش بايد
  • مرا باري دل از وي ناگزير است
    سرم در چنبر عشقش اسير است
  • غريب کشور بيگانگان است
    وليکن در دلش منزل چو جان است
  • حکيم اين راز را خود پرده در شد
    که رازي کن دو بيرون شد سمر شد
  • که گل چون راز خويش از پرده بگشاد
    به اندک فرصتي در آتش افتاد
  • چنين گوييد کز شيرين و فرهاد
    خبر در محفل پرويز افتاد
  • که از چين چابک استادي قوي دست
    که در فرسودن سنگش بود دست
  • چنان در کار برده هندسي را
    که شسته نامه اقليدسي را
  • در اين صنعت به شوق زر نبوده ست
    که با شوق دگر بازو گشوده ست
  • که درويش ارچه غيرتمند باشد
    به عجز خويشتن در بند باشد
  • تو آنرا بين که با شاهان نپراخت
    به نطع خسروي بازي در انداخت
  • خطا در خدمت شاهان روا نيست
    ولي گويم که شيرين را خطا نيست
  • مگر نه شهره شد در شهر و بازار
    به مهر و الفت شاه جهان دار
  • مگر نه رنجها در راه شه ديد
    مگر نه طعنه ها از خلق بشنيد
  • که خسرو را در اندازد به تشويش
    تهي سازد دل پر اندوه خويش
  • دگر در کشتن آن بي گنه مرد
    چه کوشي چون نداني او چه بد کرد
  • توقع دارد او نيز اي شهنشاه
    کز او يادآوري در گاه و بيگاه