167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

فرهاد و شيرين وحشي بافقي

  • بگفت اي زهر غم در کامم از تو
    به لوح زندگاني نامم از تو
  • به شير اول ز مرگم وا رهاندي
    به آخر در دم شيرم نشاندي
  • دمي ديگر در اين دشت ار بمانم
    به کوه ازدشت بايد شد روانم
  • چرا چون زلف خود در پيچ وتابي
    سيه روز از چه اي چون آفتابي
  • در اين ظلمات غم تا چند ماني
    روان شو همچو آب زندگاني
  • ولي چون دزد را بيني به خواري
    برافرازد علم در شهرياري
  • کجا با اسفهانم خوش فتاده ست
    که پندارم در آن آتش فتاده ست
  • مهي در جلوه با اين نازنيني
    نخواهد ساخت با تنها نشيني
  • گلي زينسان چمن افروز و دلکش
    که رويش در چمن افروخت آتش
  • هم اندر بيستون آن فرخ استاد
    که دارد در تن آهن جان ز فولاد
  • در اينجا نيز چندي بود بايد
    که تا بينم از گردون چه زايد
  • کز آن روزي که مسکن شد عراقم
    همه زهر است و تلخي در مذاقم
  • چو من در عاشقي چون خاک پستم
    کجا از آب عشق آيد شکستم
  • تو نيز اي در خمار از باده عشق
    مزاج خويش کن آماده عشق
  • نه چون مينا درآيد در کنارم
    نه چون ساغر کند دفع خمارم
  • نه دستي تا که خار از پا در آرم
    نه پايي تا ره کويش سپارم
  • نه ديني تا باو در بند باشم
    دمي از طاعتي خرسند باشم
  • همان بهتر که باز افسانه خوانم
    ز حال خود سخن در پرده رانم
  • که طبع آتشين چون خوش فروزد
    مبادا در جهان آتش فروزد
  • ندانم چوني از اين رنج و تيمار
    گمانم اين که فرسودي در اين کار
  • من آن سنگين تن پولاد جانم
    که از سنگي به سختي در نمانم
  • اگر سي مرغ اگر سيسد هزار است
    به يک سيمرغ در اين قاف کار است
  • ولي در شهر ما اين رسم برپاست
    که يک مزدور با يک کارفرماست
  • بگفتا باز مقصد در ميان است ؟
    بگفتا زانکه مقصودم عيان است
  • به دل گفتا که اين در عشق فرديست
    به کار عاشقي مردانه مرديست