167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

فرهاد و شيرين وحشي بافقي

  • سدت مسکين چو من در جان گدازي
    هميشه کار تو مسکين نوازي
  • فکن يا حلقه ام در گوش اميد
    طريق بندگي بين تا به جاويد
  • بيا اين بنده را در بيع خويش آر
    پشيمان گر شوي آزادش انگار
  • دلي بايد ز آهن، جاني از سنگ
    که بتواند زدن در کار ما چنگ
  • به تابان کوره اي در امتحانم
    که تا بيني چه فولاديست جانم
  • بگفت از صبر بايد چاره سازي
    بگفتا صبر کو در عشقبازي
  • حکايت ماند بر لب نيم گفته
    شکسته مثقب و در نيم سفته
  • حکايت ماند بر لب نيم گفته
    شکسته مثقب و در نيم سفته
  • يکي ميخانه باشد عشق دلکش
    در او مي ها همه صافي و بي غش
  • اگر در ظرف ان مي فرق باشد
    ميان باده ها کي فرق باشد
  • کسي کش ديده بر خم يا سبو نيست
    و را در وحدت مي گفتگو نيست
  • چو ديد آن نوش لب شوخ پريزاد
    که فرهاد است در آن صنعت استاد
  • ز شرم پرده داران هوا خواه
    سخن در پرده راند آن ماه آگاه
  • نه قصر و کاخ در کار است ما را
    که از اين نوع بسيار است مارا
  • مرا گفتي که از زر ديده بردار
    که کارت همچو زر گردد در اين کار
  • در اين کار ار دلم گيرد ثباتي
    نگيرد جز به اندک التفاتي
  • اساسي را به گردون گر برآرد
    به اندک رنجشي از پا در آرد
  • در اين سودا قدم نه ، ورنه زنهار
    سر خود گير و وقت خود نگه دار
  • در اين سودا چرا باشد زيانم
    که او نازک دل و من سخت جانم
  • در اين کار او سزد کانديشه دارد
    مرا دربار سنگ ، او شيشه دارد
  • خوش آن بي دلي که عشقش کافر ماست
    تنش در کار جانان رنج فرساست
  • که چون جان باشدش مشغول تن نيز
    شود اين عشق سازي در بدن نيز
  • تنش چون جان چو آن غم در پذيرد
    سراپاي وجودش عشق گيرد
  • چو عکسش بر در و ديوار بيند
    به هر جا رو نمايد يار بيند
  • چو فرهاد از پي خدمت کمربست
    کمر در عهده اينکار دربست