167906 مورد در 0.11 ثانیه یافت شد.

فرهاد و شيرين وحشي بافقي

  • نه خسرو در دلش جا آنچنان داشت
    که آسان مهرش از دل بر توان داشت
  • چو در طبع کسي ذوقي کند جاي
    عجب دارم کزان بيرون نهد پاي
  • زبانش زخم خنجر داشت در زير
    چه خنجر ، زخم زهر آلوده شمشير
  • زهي مهمان کش آن صاحب سرايي
    که آيد در سرايش آشنايي
  • که در دامان کوه و کوهساري
    که تا کوه است از آنجا نعره داري
  • بساطش در نقاب گل نهفته
    گل و لاله ست کاندر هم شکفته
  • نسيمش را مذاق باده در پي
    همه جايش براي صحبت مي
  • اگر شيرين در او بزمي نهد نو
    دگر يادش نيايد بزم خسرو
  • به باغ خلد اگر شيرين کند جاي
    نهد عيش از در ديگر برون هاي
  • اگر دل خوش بود مي خوشگوار است
    شراب تلخ در غم زهر مار است
  • چه خرسندي در آن مرغ غم انجام
    که باغ و راغ بايد ديدش از دام
  • بلي مي خوش بود در دشت و کهسار
    ولي گر يار باشد ليک کو يار
  • بود بر بلبل گل آتشين داغ
    کش افتد در قفس نظاره باغ
  • چو پرزد ديد بال خويش بسته
    عدوي خانه در پهلو نشسته
  • که مرغي را چه ذوق از سرو شمشاد
    که پروازش بود در دست صياد
  • قفس باشد ارم بر نغمه سازي
    که بيند در کمين تاراج بازي
  • که صياد مرا با من شماريست
    مرا هم در شکنج دام کاريست
  • به رفتن زود خيز و گرم مايه
    چو دانا در بناي سست پايه
  • اشارت کرد تا گلگون کشيدند
    ز مشکو رخت در بيرون کشيدند
  • برون آمد ز مشک و دل پر از جوش
    نهانش سد هزاران زهر در نوش
  • که از ما بر عزيزان تنگ شد جاي
    نمي بينيم بودن را در آن راي
  • نه آخر عزت داغ تو داريم
    چرا زينگونه در پيش تو خواريم
  • تو در اول به ياري خوش دليري
    ولي بسيار يار زود سيري
  • من اول کآمدم بودم وفادار
    در اينجا سر برآوردم بدين کار
  • به جرم اين که در طبعم وفا نيست
    به طعنم اينچنين کشتن روا نيست