167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان خاقاني

  • از مجلس خاص خاصگان است اکنون
    چون خلعه درون در و چون حلقه برون
  • در پاي تو کشته گشت عمدا دل من
    شد کار دل از دست، دريغا دل من
  • ميخانه مقام من به و مسکن تو
    خم بر سر من، سبوي در گردن تو
  • اي شاه بتان، بتان چون من بنده تو
    در گريه تلخم از شکرخنده تو
  • صد ساله ره است از طلب من تا تو
    در باديه طلب من آيم يا تو
  • در زير نگين جودت آورده فلک
    هرچه آمده زير خاتم فيروزه
  • ياران جهان را همه از که تا مه
    ديديم به تحقيق در اين ديه از ده
  • در تيرگي حال من روشن به
    مي دوست به هر حال و خرد دشمن به
  • گفتا شب را در اين درازي چه گناه
    شب روز وصال است که گرديده سياه
  • اي گشته دلم در غم تو صد پاره
    عيش و طرب از نزد رهي آواره
  • خاقاني اگر در کف همت گروي
    هان تا ز پي جاه، چو دونان ندوي
  • از کبر مدار در دل خود هوسي
    کز کبر به جائي نرسيده است کسي
  • خاقاني اگر بسيج رفتن داري
    در ره چو پياده هفت مسکن داري
  • فرزين نتواني شدن انديشم از آنک
    در راه بسي سپاه رهزن داري
  • من بودم و آن نگار روحاني روي
    افکنده در آن دو زلف چوگاني گوي
  • روزي به سرشک و ناله چون دولاب
    آتش فکنم در فلک دولابي
  • تو چشمي اگر در تو خسي آويزد
    چندان مژه برزن که برون اندازي
  • شب هاي سده زلف مغان فش داري
    در جام طرب باده دلکش داري
  • آخر نه بهشت حسن را رضواني
    دوزخ چه نهي در جگر خاقاني
  • راهي که در او خنگ فلک لنگ شدي
    از وسعت او دل جهان تنگ شدي
  • در خدمت وصل تو روا داشتمي
    هر گامي مرا هزار فرسنگ شدي
  • خاقاني اگر سر زده يار آيي
    در سرزدگي مگر کله دار آيي
  • در مجلس باده گر مرا ياد کني
    غمگين دل من به ياد خود شاد کني
  • در خاقاني نظر کن از دل جويي
    کو خاک تو و تو آفتاب اويي
  • ديوان خواجوي کرماني

  • از رايحه لطف تو سايد گل سوري
    در صحن چمن لخلخه عنبر سارا
  • تا از دم جان پرور او زنده شود خاک
    در کالبد باد دمي روح مسيحا
  • آينه سپهر را مهر رخ تو صيقلي
    ديده آفتاب را خاک در تو توتيا
  • شاه فلک چو بنگرد طلعت ماه پيکرت
    ذره صفت در او فتد بر سربامت از هوا
  • در برفکنده زهره بغلطاق نيلگون
    از سوک زهر خورده زهراي مصطفي
  • دل مسکين مرا نيست در اينجا قدري
    زانک صد دل چو دل خسته من هست اينجا
  • گر راه بود بر سر کوي تو صبا را
    در بندگيت عرضه کند قصه ما را
  • گر ره بدواخانه مقصود نيابيم
    در رنج بميريم و نخواهيم دوا را
  • چو در نظر نبود روي دوستان ما را
    به هيچ رو نبود ميل بوستان ما را
  • رقيب گومفشان آستين که تا در مرگ
    به آستين نکند دور از آستان ما را
  • شديم همچو ميانت نحيف و نتوان گفت
    که نيست با کمرت هيچ در ميان ما را
  • ماه قنينه آسمان چون بفروزد از افق
    در خوي خجلت افکند چشمه آفتاب را
  • چون مه مهربان من تاب دهد نغوله را
    در خم عقربش نگر زهره شب نقاب را
  • پندم مده که تا بشنيدم حديث دوست
    در گوش من مجال نماندست پند را
  • تاراج دلها ميکني در شهر يغما ميکني
    بر خسته غوغا ميکني نشنيده ئي ياساق را
  • در پرده از ناراستي راه مخالف ميزني
    بنواز باري نوبتي چون ميزني عشاق را
  • اي ساقي سوقي بيار آن آفتاب راوقي
    باشد که در چرخ آوريم آنماه سيمين ساق را
  • تا آن نگار سيمبر در وي وطن سازد مگر
    بنگارم از خون جگر خلوتگاه آماق را
  • عامان کالانعام را در کنج خلوت ره مده
    الا ببزم عاشقان خوبان شوق شنگ را
  • گر بگوشت نرسد صبحدمي فريادم
    که رسد در شب هجران تو فرياد مرا
  • ياد باد آنکه ز نظاره رويت همه شب
    در مه چارده تا روز نظر بود مرا
  • ساقيا وقت صبوح آمد بيار آن جام را
    مي پرستانيم در ده باده گلفام را
  • گر بدينسان بر در بتخانه چين بگذرد
    بت پرستان پيش رويش بشکنند اصنام را
  • يک راه در دير مغان برقع براندازي صنم
    تا کافران از بتکده بيرون برند اصنام را
  • گذشت محمل و ما در خروش و ناله وليک
    چه التفات ببانگ جرس نجيبان را
  • عجب نباشد اگر در اداي خطبه عشق
    مفارقت کند از تن روان خطيبانرا
  • حال خواجو ز سر کوي خرابات بپرس
    که نيابي به در صومعه خمارانرا
  • اي بناوک زده چشم تو يک اندازانرا
    کشته افعي تو در حلقه فسون سازانرا
  • عندليبان سحر خوان چو در آواز آيند
    مي بياريد و بخوانيد خوش آوازانرا
  • پاي کوپان چو در آيند بدست افشاني
    دست گيرند بيک جرعه سراندازانرا
  • زيردستان که ندارند بجز باد بدست
    هر نفس در قدم افتند سرافرازانرا
  • اگر در جلوه ميآري سمند باد جولانرا
    بفرما تا فرو روبم به مژگان خاک ميدانرا
  • مکن عيب تهي دستان که در بازار سرمستان
    گدا باشد که بفروشد بجامي ملک سلطانرا
  • ببوي لعل ميگونش بظلماتي در افتادم
    که گر ميرم ز استسقا نجويم آب حيوانرا
  • بانتظار خيال تو هر شبي تا روز
    گشوده ام در مقصوره جهان بين را
  • چرا ملامت خواجو کني که چون فرهاد
    بپاي دوست در افکند جان شيرين را
  • هر که جان در قدمش بازد و قدري داند
    اهل دل عاشق جانباز نخوانند او را
  • جعد مشکبارش گير زلف تابدارش گير
    خيز و در کنارش گير ماه نيمروزي را
  • ابر چشمم چو شود سيل فشان از لاله
    کوه در دوش کشد جامه باراني را
  • چشم خواجو چو سر طبله در بگشايد
    از حيا آب کند گوهر عماني را
  • گر شديم از باده بدنام جهان تدبير چيست
    همچنين رفتست در عهد ازل تقدير ما
  • تا دل ديوانه در زنجير زلفت بسته ايم
    اي بسا عاقل که شد ديوانه زنجير ما
  • ره مده در خانقه خواجو کسي را کاين نفس
    با جوانان عشرتي دارد بخلوت پير ما
  • حلقه گوش شما را تا بود مه مشتري
    مشتري باشد غلام حلقه در گوش شما
  • دل خواجو نگر که چون زده است
    چنگ در زلف دلستان شما
  • اگر سرم برود در سر وفاي شما
    ز سر برون نرود هرگزم هواي شما
  • چو مرغ جان من از آشيان هوا گيرد
    کند نزول بخاک در سراي شما
  • کرا بجاي شما در جهان توانم ديد
    چرا که نيست مرا هيچکس بجاي شما
  • در باغ وصل اگر نبود چون تو بلبلي
    کم گير پشه ئي ز هماي آشيان ما
  • ميکرد در کرشمه به ابرو اشارتي
    يعني گمان مبر که کشد کس کمان ما
  • کس با ميان ما نکند دست در کمر
    الا کمر که حلقه شود برميان ما
  • خواجو اگر چه در سر سوداي ما رود
    تا باشدش سري سر او و آستان ما
  • اي دل نگفتمت که مرو در کمند عشق
    آخر بقصد خويش چرا ميکني شتاب
  • اي دل نگفتمت که مرو در کمند عشق
    آخر بقصد خويش چرا ميکني شتاب
  • اي دل نگفتمت که مرو در هواي دل
    طاوس را چه غم ز هواداري ذباب
  • ايدل نگفتمت که سر از سنبلش مپيچ
    کافتي از آن کمند چو خواجو در اضطراب
  • من چنان بيخودم که بانگ جرس
    هست در گوش من خروش رباب
  • ديشب خبرت هست که در مجلس اصحاب
    تا روز نخفتيم من و شمع جگرتاب
  • من در نظرش سوختمي ز آتش سينه
    و او ساختي از بهر من سوخته جلاب
  • از بسکه فشانديم در از چشم گهرريز
    شد صحن گلستان صدف لؤلؤي خوشاب
  • در پاش فکندم سرشوريده از آنروي
    کو بود که ميسوخت دلش برمن از اصحاب
  • بر گل خودروي رويت کآبروي حسن از اوست
    سبزه سيراب را بنگر چو نيلوفر در آب
  • مردم دريا نينديشد ز طوفان زان سبب
    مردم چشمم فرو بردست دايم سر در آب
  • چون بنوک خامه خواجو شرح مشتاقي دهد
    چشم خونبارش دراندازد روان دفتر در آب
  • همچو خالش که ديد در بستان
    باغباني نشسته بر سر آب
  • هر دم که در دلم گذرد نيش غمزه ات
    گردد ز غصه بردل من نيشتر شراب
  • در گردش آرم جام طرب تا مرا دمي
    از گردش زمانه کند بيخبر شراب
  • خواجو ز بسکه جام ميش ياد ميکني
    در جان مي پرست تو کردست اثر شراب
  • بازا بغربت از مي و مستي که نزد عقل
    بر خستگان غريب بود در سفر شراب
  • بيدلان را رخ زيبا ننمائي به چه وجه
    عاشقانرا ز در خويش براني ز چه باب
  • صعب تر از درد من در غم هجران او
    دوزخيانرا بحشر هيچ نباشد عذاب
  • در بر قباي شامي پيروزه گون چو ماه
    بر سر کلاه شمعي زرکش چو آفتاب
  • اي کرده مه را از تيره شب نقاب
    در شب فکنده چين بر مه فکنده تاب
  • زلف تو بر رخت شامست برسحر
    عشق تو در دلم گنجست درخراب
  • هر سؤالي کن ز دريا ميکنم در باب موج
    ديده ميبينم که ميگويد يکايک را جواب
  • اي خوشا با تو صبوحي و ز جام سحري
    پاسبان بيخبر افتاده و دربان در خواب