167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ناظر و منظور وحشي بافقي

  • تو گفتي زال شاخ مشک بيد است
    که او در کودکي مويش سفيد است
  • دميده سبزه هر سو از دل سنگ
    نهان گرديده تيغ کوه در زنگ
  • ز هر سو مطربي در نغمه سازي
    به زلف چنگ کردي دست يازي
  • ز دف در بزمگاه افتاده آواز
    ز دست مطربان مجلس فغان ساز
  • نواسازان نوا کردند آهنگ
    سخن در پرده قانون گفت با چنگ
  • که با ناظر درآيد از در لطف
    نظر بر وي گشايد از سر لطف
  • ز سرما آب را حال تباهي
    ز يخ خود را کشيده در پناهي
  • بزرگان را به سوي خويشتن خواند
    به صف در صد گاه خويش بنشاند
  • به سوي اهل مجلس شاه چون ديد
    سرشک حسرتش در ديده گرديد
  • دو سر هرگز نگنجد در کلاهي
    دو شه را جا نباشد تختگاهي
  • ز يکسو جامه کرده چاک منظور
    فتاده از خروشش در جهان شور
  • همه در بر پلاس غم گرفتند
    به فوتش هفته اي ماتم گرفتند
  • اگر غم شد، نماند نيز شادي
    بود در ره مراد و نامرادي
  • ببين تا چون فنا کرديمش آخر
    خلل در کار آورديمش آخر
  • کند هر لحظه داماني پر از در
    وز آن هر گوشه سوراخي کند پر
  • از اين درها که ما در خاک داريم
    بسا فرياد کز حسرت بر آريم
  • در گنجينه احسان گشادند
    به عالم داد عدل و داد دادند
  • بسي عريان تنان را جاي بيم است
    از آن عقرب که در زير گليم است
  • نه يي نقش گليم آخر چنين چند
    تواني بود در يک جاي پيوند
  • بحمدالله که گر ديديم رنجي
    در آخر يافتيم اين طور گنجي
  • نگو آسان طلسمش را گشادم
    که پر جاني در اين انديشه دادم
  • که مشتي خاک ره گر برگرفتم
    روانش در لباس زر گرفتم
  • در اين معدن که زر سيماب گرديد
    بسان کيميا ناياب گرديد
  • زر نابم ز کان ديگري نيست
    بدين در هم نشان ديگري نيست
  • سخن کاو بکر خلوتگاه غيب است
    نهان گرديده در خرگاه عيب است