167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ناظر و منظور وحشي بافقي

  • چو قيصر کرد حرف مصريان گوش
    چو نيل مصر زد خون در دلش جوش
  • چو نيزه خود آهن مانده بر سر
    چو ششپر جوشن پولاد در بر
  • ازين معني چو شد خسرو خبردار
    چو شمعش کرد سوزي در جگر کار
  • فتادش در رگ جان پيچ و تابي
    وز آتش گشت پيدا اضطرابي
  • گروهي چون سنان نيزه خويش
    ز اهل صف قدمها مانده در پيش
  • ز هر شمشير جويي آشکاره
    به جاي سبزه زهرش در کناره
  • ز بيداد تفنگ خصم بد کيش
    يلان را مانده در دل سد گره بيش
  • محيطي شد ز خون دشت ستيزه
    در او شد مار آبي چوب نيزه
  • علم در مرگ سرداران عزادار
    به گردن شقه اش گرديده دستار
  • به ماتم کوس طرح شيون انداخت
    سنان شال سيه در گردن انداخت
  • چو قيصر ديد دشمن در برابر
    بر اوشد از سر کين حمله آور
  • چو بر رخش فلک بر بست دوران
    سر رومي در اين فرسوده ميدان
  • بلي اينست قانون زمانه
    نه امروز است در دور اين ترانه
  • وگر درويش بي شامي در اين راه
    چرا از غم کشي آه سحرگاه
  • ترا در سير يکرا نيست هر پا
    به کوي شادماني راه پيما
  • کشيد از غايت مهرش در آغوش
    نهادش خلعت اقبال بر دوش
  • که ناظر داشت در کشتي نشيمن
    ز ابر ديده دريا کرد دامن
  • چو آتش يافتي بيتاب خود را
    دويدي کافکند در آب خود را
  • چو همراهان ازو اين حال ديدند
    در آن کشتي به زنجيرش کشيدند
  • منم در راه تو از پا فتاده
    به طوق خدمتت گردن نهاده
  • نمي دانم تو باري در چه کاري
    که بر ره حلقه هاي ديده داري
  • فغان کاين طوق پامال غمم ساخت
    عجب کاري مرا در گردن انداخت
  • مرا کاين است همپا چون نيفتم
    ز اشک خويش چون در خون نيفتم
  • که چون از رنج دريا رست ناظر
    شبي در خواب شد آشفته خاطر
  • چو خوابش برد در چين ديد خود را
    به جانان عشرت آيين ديد خود را