167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ناظر و منظور وحشي بافقي

  • جوابش گفت مرد کار ديده
    که او را در قدم باشم به ديده
  • چنين تا چند در يکجا نشينيم
    ز حد شد تا به کي از پا نشينيم
  • به گورم کي توانست اين سخن گفت
    که در صحرا به گوران بايدم خفت
  • بسا کس را که ياري همنشين بود
    هميشه در گمانش اينچنين بود
  • که هستت چون دل من اضطرابي
    به خود داري در افغان پيچ وتابي
  • ز آهن در دهان داري زباني
    لب از افغان نمي بندي زماني
  • منم چون اشک خود در ره فتاده
    به دشت نااميدي سر نهاده
  • مرا افسوس چون نبود در ايام
    که اين اوقات را هم عمر شد نام
  • چنين با خويش بودش گفتگويي
    از و در کوه و صحرا هاي و هويي
  • پس آنگه گفت کاي يار وفا کيش
    به راه دوستي از جمله در پيش
  • نه آن حرف است کاندر نامه گنجد
    بيانش در زبان خامه گنجد
  • که ناظر آتش دل در قلم زد
    حديث شعله دوري رقم زد
  • فرورفته به کام محنت خويش
    گياه آسا سري افکنده در پيش
  • تپيده آنقدر چون سيل بر خاک
    که در دل خاک را افکند سد چاک
  • نمي بينم در اين صحراي اندوه
    هم آوازي که پا برخاست چون کوه
  • مرا مگذار با اين کوه اندوه
    در آ خورشيد مانند از پس کوه
  • مرا جز دود دل در بر کسي نيست
    چو شمع صبح تا مردن بسي نيست
  • چو گفتندش حديث رفتن من
    بيان کردند در خون خفتن من
  • در آن ساعت که چشمش کردي انگيز
    که تيغ خشم سازد غمزه اش تيز
  • تبسم در ميان هر دم فتادي
    خبر تا بود ما را صلح دادي
  • در اين وادي که بي رويت زدم پاي
    گرم بر سر نيايي واي و سد واي
  • به روي خاک مستي مانده بيتاب
    به لب آورده کف در عالم آب
  • ز دوران هر زمان شور دگر داشت
    از آن رو کآب تلخي در جگر داشت
  • ز موج دمبدم در وقت توفان
    نهادي نردبان بر بام کيوان
  • در آبش سينه چون مرغابيان گم
    برون آورده از دريا سر و دم