167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ناظر و منظور وحشي بافقي

  • دلا از پاي همت بگسل اين بند
    نشيني در ميان دور بلا چند
  • نظر بر مردمان ديده افکن
    که چون کردند در کنجي نشيمن
  • از آنرو طالب گنجند مردم
    که شد در گوشه ويرانه اي گم
  • پي نان بر در اهل زمانه
    چه سر مالي چو سگ بر آستانه
  • تو آن شيري که عالم بيشه تست
    کجا رفتن به هر در پيشه تست
  • نيايد زان به پهلو شير را سنگ
    که از رفتن به هر در باشدش ننگ
  • چو سگ تا چند بر هر در فتادن
    پي ناني عذاب خويش دادن
  • به چين در دور عدل آن جهاندار
    نبود آشفته اي جز طره يار
  • به جز چشم نکويان در سوادي
    به دورش کس نداد از فتنه يادي
  • شدندي سد بيابان بيش در پيش
    به تندي از صداي سينه خويش
  • در او ديدند پيري با صفايي
    ز عالم نور او ظلمت زدايي
  • محيط معرفت دل در بر او
    کف درياي دين موي سر او
  • به قدي چون کمان در چله دايم
    بناي گوشه گيري کرده قايم
  • شه و دستور در پايش فتادند
    نقاب از روي راز خود گشادند
  • به تخت دور در کم روزگاري
    از و سر بر فرازد تاجداري
  • خدا بخشد به دستور خداوند
    در اين گلزار يک نخل برومند
  • ولي در نار حرف پيرش انداخت
    چو شمع از بار غم دلگيرش انداخت
  • بلي بوي بهي نبود در آن باغ
    ز نارش نيست يک دل خالي از داغ
  • در اين گلشن که خندان گشت چون نار
    که چشم از خون نگشتش ناردان بار
  • چنان دادند سيم و زر به مردم
    که در زير غنيمت شد جهان گم
  • به خوبي شد چنان شهزاده منظور
    که در عالم چو خور گرديده مشهور
  • زنخدانش بر آن رخسار دلکش
    معلق کرده آبي را در آتش
  • جهاني بسته بود از شوق هر سو
    چو بازو بند دل در بازوي او
  • مگر حرف از ميان آن فزون تر
    حکايت در ميان بگذار و بگذر
  • گلستاني ز باد فتنه رسته
    در او از هر طرف سروي نشسته