167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

خلد برين وحشي بافقي

  • ره به در کعبه نيابد کسي
    تا نکند قطع بيابان بسي
  • روح در اين قافله محمل کش است
    اين چه فضا وين چه ره دلکش است
  • ديده ز بس پرتو خورشيد تاب
    شب پره اي در گذر آفتاب
  • جسم در او راه به جايي نيافت
    خواست رود قوت پايي نيافت
  • هر که در اين ره به طلب گام زد
    گشت بقاي ابدش نامزد
  • کسوت جسم از سر جان برکشيم
    يک دو قدح آب بقا در کشيم
  • غسل بر آريم در آب بقا
    چهره بشوئيم ز گرد فنا
  • چند نشينيم در اين کنج تنگ
    چند توان کرد به يک جا درنگ
  • در بن اين شيشه سيماب گون
    بند چو ديوم به هزاران فسون
  • آه که ديوانه شدم تا به چند
    در تن اين شيشه توان بود بند
  • مور چو در شيشه بود سرنگون
    جانش از آنجا مگر آيد برون
  • همت اگر پاي به ميدان نهد
    گوي فلک در خم چوگان نهد
  • در حرمش پرده نشين دختري
    اختر سعدي و چه سعد اختري
  • خال رخش داغ دل آفتاب
    غاليه اش پرده در مشک ناب
  • طره که در پاي خود انداخته
    دام ره کبک دري ساخته
  • جلوه او ديد يکي خرقه پوش
    آمد از آن جلوه گري در خروش
  • ناظر آن منظر عالي بنا
    عاشق و ديوانه و سر در هوا
  • گفت در اين کار چه سازم علاج
    هست به تدبير توام احتياج
  • هست در اين کشتن و خون ريختن
    سرزنشي بهر خود انگيختن
  • پس طلبي آنچه نيايد از او
    وان در بسته نگشايد از او
  • بستن عقدش بتو بخشد فراغ
    ليک به سد عقد در شب چراغ
  • خود نه همين يک تنه در کار بود
    چشم ترش نيز مدد کار بود
  • رفت يکي پيش که مقصود چيست
    گرنه ز سوداست در اين سود چيست
  • گفت بر آنم که پي در ناب
    گرد برانگيزم از اين بحر آب
  • همچو صدف در ته دريا شدند
    بعد زماني همه پيدا شدند