167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

خلد برين وحشي بافقي

  • لشکر حسن از طرفي در رسيد
    عشق و سپاهش ز برابر رسيد
  • از طرف حسن برون تاخت ناز
    وز طرف عشق در آمد نياز
  • سوز و گداز آمده در قلبگاه
    زد علم خويش به قلب سپاه
  • هست خدا آن که بود بي نياز
    در همه کاري همه را کار ساز
  • عقل که هست از همه آگاه تر
    در ره او از همه گمراه تر
  • نيست در اين لجه به غير از سحاب
    آن که شداز حرف حيا نام ياب
  • کيست در اين دير حوادث پذير
    غير خم مي که بود گوشه گير
  • پاي نهي در ره افعي به خاک
    ليک کنندت دم فرصت هلاک
  • رخ منما وز همه در پرده باش
    بر صفت روز گذر کرده باش
  • تا چو کند ياد تو در دل گذار
    روي دهد گريه بي اختيار
  • بگذر از اين طايفه پرده در
    پرده نشين باش چو نور بصر
  • رسم وفا نيست در اهل جهان
    همچو وفا پاي بکش از ميان
  • باش به عزلتگه خود پا به گل
    تا نروي از در کس منفعل
  • رفته و در زاويه اي ساخته
    وز همه آن زاويه پرداخته
  • آمده سير از تک و پوي همه
    بسته در خانه به روي همه
  • بستم از آنرو در کاشانه سخت
    تا تو نياري به درخانه رخت
  • مرد ز بيرون در آواز داد
    کاي همه را گشته درون از توشاد
  • تا ندهد دست مرادي که هست
    حلقه اين در نگذارم ز دست
  • حلقه چشم است بر اين در مرا
    کز تو شود کام ميسر مرا
  • گفت بگو تا چه هوا کرده اي
    بر در من بهر چه جا کرده اي
  • ساخته ام در به رخت استوار
    مي روي از درگه من شرمسار
  • هر که به غير از تو سپاه تواند
    گوش به در چشم به راه تواند
  • چرخ جنيبت کش فرمان تست
    گوي فلک در خم چوگان تست
  • هر که در اين خاک عداوت فن است
    خاک شود آخر اگر آهن است
  • بر همه روشن بود آيينه وار
    کز نفس آيينه رود در غبار