167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان وحشي بافقي

  • مي پسندي که جامه چون من
    در بر مردکي چنان باشد
  • کش نه کفش و نه چاقشور بود
    نه کمربند در ميان باشد
  • فوطه اي چون فتيله مشعل
    آن سر کل در آن نهان باشد
  • مطبخي مي خواست رو سازد سياه از دست او
    در همه مطبخ سياهي آنقدر پيدا نشد
  • صبر در کارها چه نيک و چه بد
    از علامات بخردي باشد
  • درون خيمه سوداگران نيست
    ز جنس خوردني جز کرس در کار
  • سد آفتاب سياهي ز خاطرش نبرد
    کسي که بخت عدويت در آيدش به ضمير
  • به جاي قطره کشد در به رشته باران
    به دست ياري بحر کف تو ابر مطير
  • عدو که در جگرش آب نيست ، هر که نمود
    توجه از توبه او غافليست بي تدبير
  • سپهر منزلتا بنده درت وحشي
    که نيستش ز مقيمان در گه تو گزير
  • اگر چه بود به خدمت به چشم دور ولي
    نداشت جان و دلش در ملازمت تقصير
  • نيست دانم که در ولايت تو
    هست و کم قيمت است يعني کشک
  • زن جلبي رفته و در همچو من
    کرده سخنهاي پريشان رقم
  • نشستم دوش در کنجي که سازم
    سر کل را به زير فوطه پنهان
  • پريشان حال خود بودم در آن وقت
    ز فعل او شدم از سر پريشان
  • مبارک باد مي گويند شه را
    جهاني بسته صف در خدمت او
  • اگر مي بست بر خود راه سودا
    در اين فتنه کي مي شد گشوده
  • زمانه دشنه جورش چنان زد
    که نوک دشنه در دل کرد خانه
  • سخني در جواب شوهر گفت
    که از آن فهم شد وفاداري :
  • علم پايه بلندي که در او شقه چرخ
    چون شود راست به زير فلک خرگاهي
  • در گواهند دو مصرع که رقم گشته به ذيل
    هر يکي داده ز تاريخ علم آگاهي :
  • گله اي دود در دماغم از آن
    گله اي باد بر چراغم از آن
  • کرده پيرايه اش ز گوهر و در
    از درش گوش هوشمندان پر
  • گويد اي مرد تاج زر پيراي
    که چو کفشي فتاده در ته پاي
  • او در اين گفت و گوي خاطر جمع
    که دگرها چو دود و اوست چو شمع