167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان وحشي بافقي

  • مرد خدا کي کند ميل به لذت خلد
    در دل کودک وشان حسرت حلوا طلب
  • باطن صافي چو نيست راه حقيقت مپوي
    چاه بسي در ره است ديده بينا طلب
  • شمع هدايت کجا در دل هر کس نهند
    همچو کليمي بجو ديده ز بيضا طلب
  • پاي بلندي که زد پاي طلب در رهش
    از پي ايثار او عقد ثريا طلب
  • درگذر از نه فلک در ره او خاک باش
    اهل خرد کي کند پايه ادنا طلب
  • وحشي اگر طالبي بر در احمد نشين
    کام از آنجا بجوي نام از آنجا طلب
  • گرفته روي زمين آب بحر تا حدي
    که گر کسي متردد شود پياده در آب
  • علي سپهر معالي که در معارج شأن
    کنند کسب مراتب ز نام او القاب
  • ز استقامت عدل تو در صلاح امور
    رود شرارت فطرت برون ز طبع شراب
  • تبارک اله از آن دلدل سپهر سير
    که با براق يکي بود در درنگ و شتاب
  • سپهر کوکبه شاها به ديگري چه رجوع
    مرا که خاک در تست مرجع از هر باب
  • سري که بهر سجود در تو داده خداي
    بر آستانه ديگر چرا نهم چو کلاب
  • هميشه تا که به جلاب منقلب نشود
    ز انقلاب زمان در دهان مار لعاب
  • مخالف تو چنان تلخکام باد به دهر
    که طعم زهر دهد در دهان او جلاب
  • تفت رشک رياض رضوان است
    که در او جاي ميرميران است
  • حقه سر به مهر اهرمن است
    خانه در به قفل شيطان است
  • شعله ماند چو عکس خويش در آب
    هر کجا حفظ او نگهبان است
  • رخش مرگ آورند در ميدان
    قهرش آنجا که مرد ميدان است
  • ديده اي را که در تو کج نگرد
    زخم عقرب ز نيش مژگان است
  • آنچه از حسرتش سکندر مرد
    در يم خانه تو پنهان است
  • هست ايما به آن ترشح و بس
    اينکه در ظلمت آب حيوان است
  • مادر در که نام او صدف است
    پدرش نيز کابر نيسان است
  • اي به سوي در تو روي همه
    با همه لطف تو فراوان است
  • کرده اند از براي عزت و قدر
    اين سفر کش در تو پايان است
  • آن را که خدا نگاهبان است
    از فتنه دهر در امان است