167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان وحشي بافقي

  • کشيده باد مرا ميل آهنين در چشم
    اگر کنم به زر آفتاب چشم سياه
  • از دور من و دست و دعايي اگرم تو
    بر خوان ثنائي در دريوزه نبسته
  • صيدي ستاده باز که بندد گلوي جان
    در گردنش هنوز کمند گسسته اي
  • مردمي فرموده جا در چشم گريان کرده اي
    شوره زار شور بختان را گلستان کرده اي
  • اي صبا پيراهن يوسف مگر همراه تست
    از کدامين باغ اين گل در گريبان کرده اي
  • مرحبا اي ترک صيد انداز وحشي در کمند
    جذب شوقم خوش کمند گردن جان کرده اي
  • نه دأب آشنايانست با هم رطل پيمودن
    تو اين مي گوييا در صحبت بيگانه اي خوردي
  • آتشي در جان ما افروختي
    رفتي و ما را ز حسرت سوختي
  • در نظر نعمت ديدار و به حسرت نگران
    دستها بسته و مهمان شده برخوان کسي
  • اي از گل عذرات هر مرغ را نوايي
    در هر دلي خيالي بر هر سري هوايي
  • به قدش سرو را نسبت توان کرد
    اگر در سرو باشد اعتدالي
  • آن قدر آرزوي سجده رويت که مراست
    در همه روي زمينش نبود گنجايي
  • وحشي آن صيد افکنت گر افکند در خون منال
    نيستي لايق به فتراکش که صيد لاغري
  • اي خشک لب باديه اين سوز جگر تاب
    در آرزوي چشمه حيوان که داري
  • شراب لعلي رنگ رخت در ساغر اول
    کباب خام سوز روي آتش مي کند جان را
  • بلند اقبال فرخ فر خليل الله دريا دل
    که در تاج اقبال است ذاتش ميرميران را
  • سخندان داورا وحشي که خضر طبع جانبخشش
    ز رشک خامه دارد در سياهي آب حيوان را
  • نکته وحدت مجوي از دل بي معرفت
    گوهر يکدانه را در دل دريا طلب
  • نيست به غيب و شهود غير يکي در وجود
    خواه نهانش بخواه خواه هويدا طلب
  • وقت جهاد است خيز تيغ تجرد بکش
    نفس ستمکاره را در صف هيجا طلب
  • سالک ره را ببوس پاي پر از آبله
    گنج گهر بايدت در ته آن پا طلب
  • درد اگر راحت است پيش مريضان عشق
    در مرض از نيشتر راحت اعضا طلب
  • سوخته را راحت است از پي هر آه سرد
    راحت گلخن فروز در دم سرما طلب
  • همچو سکندر مجوي آب خضر در سواد
    عارف دل زنده را آن ز سويدا طلب
  • رتبه عرفان شود شام فنا روشنت
    قيمت انوار شمع در شب يلدا طلب