167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان وحشي بافقي

  • آن مستي تو دوش ز پيمانه که بود
    چندين شراب در خم و خمخانه که بود
  • در تصرف چون نمي آورد حسنت ملک دل
    اين حشر بردن به اقليم شکيبايي چه بود
  • گر مرا مي کرد بدخو همنشينيهاي خاص
    وحشي اکنون حال من در کنج تنهايي چه بود
  • غير داند که نگاهش چه بلا گرمي داشت
    زانکه در بوته غيرت به گداز آمده بود
  • افسانه ايست بودن شيرين به کوهکن
    آن روز چشم فتنه مگر در کمين نبود
  • زان نيمه شب بترس که در تازد از جگر
    تاکي عنان کشيده توان داشت آه خود
  • زان عهد ياد باد کز آسيب زهر چشم
    مي داشت نوشخند توام در پناه خود
  • تهيه سبب گريه هاي چون زهر است
    شکر فشاني اينان که در شکر خندند
  • در اين جريده افسوس رنگ معني نيست
    چنين نگاشته مطبوع صورتي چندند
  • حقوق خدمت سد ساله لعب اطفال است
    به کشوري که در آن کودکان خداوندند
  • لب بجنبان که سر تنگ شکر بگشايد
    شکرستان ترا قفل ز در بگشايد
  • شب مارا به در صبح نه آن قفل زدند
    که به مفتاح دعاهاي سحر بگشايد
  • گر ديده به دريوزه ديدار نيايد
    دل در نظر يار چنين خوار نيايد
  • ديده را خونبار خواهد کرد از ديدار زود
    گر تغافل در ميان زينگونه حايل مي شود
  • در زميني که به اين کوکبه شاهي گذرد
    سر بسيار گدايان که لگد کوب شود
  • خاک بادا به سر آن مژه گرد آلود
    کش در آن کو نپسندند که جاروب شود
  • رفت آنکه لشکري را در حمله اي شکستي
    لشکر شکن اگر رفت کشور گشا بماند
  • مطرب به بزم خواند عدويت چه غافلست
    گو کس روانه کن که در نوحه گر زند
  • غمزه اش کرد طمع در دل و چونش ندهم
    خاصه اکنون که تبسم به تقاضا آمد
  • باش آماده فتراک ملامت وحشي
    که تو در خوابي و صياد ز سد جا آمد
  • در اول عشق و جنون آهم ز گردون بگذرد
    آغاز کردم اينچنين، انجام آن چون بگذرد
  • هم مگر فيض توام نطق و بياني بدهد
    در خور شکر عطاي تو زباني بدهد
  • چو مجنون تازه سازم داستان عشق و رسوايي
    که اينهم در ميان مردمان افسانه اي باشد
  • در آن ديار که هجران بود حيات نباشد
    اساس زندگي خضر را ثبات نباشد
  • امتحان ناکرده خواندي غير را در بزم خاص
    چند روزي چون منش آزار مي بايست کرد