167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان وحشي بافقي

  • ما به دامان تو نازيم که پاکست چو گل
    ورنه در شهر بسي لعبت بازاري هست
  • ز هر دري که نهد حسن پاي ناز برون
    بر آستانه آن در سر نيازي هست
  • اين عشق بلائيست، شنيدي که چها ديد
    يعقوب که دل در کف مهر پسرش داشت
  • عشق غالب گشت اگر در بزم او آهي زدم
    کي فروزان گشت جايي کاشتي دودي نداشت
  • ناز برگيرد کمان در وقت ترکش بستنت
    فتنه پاکوبان شود هنگام ابرش جستنت
  • نعلم به نام جمله اجزا در آتش است
    جادوي او به فکر فسون کسي مباد
  • دشمنت راکه برو حبس مآبست حيات
    چين ابروي اجل قفل در زندان باد
  • ما و ميخانه که تمکين گدايي در او
    شوکت شاهي اسکندر و دارا ببرد
  • گو تو خواهي ، که گراني ببرد بندي عشق
    کوه بر سر نهد وسلسله در پا ببرد
  • شام هجران تو تشريف به هر جا ببرد
    در پس و پيش هزاران شب يلدا ببرد
  • هرکرا بر در نازک بدنان خواند عشق
    دل و جاني که بود ز آهن وخارا ببرد
  • در برو باز زنم بي رخ او رضوان را
    گر به گلزار بهشتم به تماشا ببرد
  • دگر راه کدامين کاروان صبر خواهد زد
    که چشمش سد نگهبان در کمينگاه نظر دارد
  • بلاي هجر و درد اشتياق پير کنعاني
    کسي داند که چون يوسف عزيزي در سفر دارد
  • چشم او قصد عقل و دين دارد
    لشکر فتنه در کمين دارد
  • خوش آن فريب که در عين تيغ راندنها
    علاج دعوي سد خونبها تواند کرد
  • سيل مژه ترسم که تن از پاي در آرد
    کاين سست بنا طاقت سيلاب ندارد
  • شهري که در او همچو تو بيدادگري هست
    بيدادکشان را طمع داد نباشد
  • پروانه که و ، محرمي خلوت فانوس
    چون در حرم شمع ره باد نباشد
  • به راز عشق زبان در ميان نمي باشد
    زبان ببند که آنجا بيان نمي باشد
  • از آن روايي بازار کم عيارانست
    که در ميان محک امتحان نمي باشد
  • شد آتش جگرم پيش مردمان روشن
    ز خون گرم که در چشم خونفشانم بود
  • از ميان بي موجبي خنجر به خون من کشيد
    اينکه اندک گفتگويي در ميان باشد ، نبود
  • بود از مجنون به ليلي لاف يکرنگي دروغ
    در ميان گر احتياج قاصد و مکتوب بود
  • حق ياريهاي سابق گر نبستي راه نطق
    درجواب اين که گفتي نکته اي در راه بود