167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • در سر ز خمارت ار صداعي است
    تصديع برادران نجويي
  • افسانه ما شنو که در عشق
    گشتيم فسانه چند خسبي
  • در آب حيات رو چو ماهي
    کز غربت خاکدان گذشتي
  • خاموش کنون که در خموشي
    از جمله خامشان گذشتي
  • تاريکي غم تمام برخاست
    چون شمع در اين ميان نهادي
  • شاباش که پاي غم ببستي
    صد گونه در طرب گشادي
  • در چشم تو ريخت کحل پندار
    مي پنداري به اختياري
  • امروز بنفشه در رکوع است
    مي جويد از خداي ياري
  • شمعي که در آسمان نگنجد
    از گوشه سينه اي برآري
  • در آحاديم اي مهندس
    تو ساکن خانه الوفي
  • در هر حرفيش مستمع را
    بگشايد چشمه معاني
  • چون عشق کند شکرفشاني
    در جلوه شود مه نهاني
  • مخدومي شمس دين تبريز
    چون خورشيدش در اين سما ني
  • در خون دلم رسيد فتوي
    از جمله مفتيان معني
  • از سوزش آفتاب محنت
    در عشق چو سايه همايي
  • در زير درخت تو نشينيم
    وز ميوه دلکش تو چينيم
  • از آتش هات در فروغند
    فارغ از صدق وز دروغند
  • شمس تبريز پادشاهي
    در خطه بي حد الهي
  • اندر خلوت به هوي هويي
    در جمعيت به هاي هايي
  • درياب که بر در خداييم
    آخر بنگر که ما کجاييم
  • در جمله عالم الهي
    وز دامن ماه تا به ماهي
  • ور بگشايم بگويي منگر
    در ما تو بديده هوايي
  • در خراباتي که مجنونان روند
    زود بستان ساغر از ديوانگي
  • شمس تبريزي براي عشق تو
    برگشادم صد در از ديوانگي
  • در فتوح فتحت ابوابها
    گرددت دشوارها آسان بلي
  • کو وفاهاي لطيفت کز نخست
    در شکار جان ما آموختي
  • تا ببيند آسمان در نيم شب
    آفتاب آشکارا ساعتي
  • شکران در عشق او بگداختند
    سربريده ناله کن مانند ني
  • اژدهاي عشق خوردي جمله را
    گر عصا در پنجه موساستي
  • آنچ در سينه نهان مي داري
    درنيابند چه مي پنداري
  • به خدا از همگان فاشتري
    گر چه در پيشگه اسراري
  • خرقه بده در قمارخانه عالم
    خوب حريفي و سودناک قماري
  • در تتق گردها لطيف هلالي
    وز جهت دردها لطيف دوايي
  • در شب تاري ره متواري
    رهبر ما شد بوي افندي
  • کله شاهان سکه ماهان
    در خم چوگان گوي افندي
  • روح درآيد در همه گلشن
    کآب نمايد روح سپاري
  • کجکنن اغلن چند گريزي
    عاقبت آخر در عمل آيي
  • چونک قويتر دردمد آن ني
    در رخ دلبر مکتحل آيي
  • برو سوي جمعي چو در وحشتي
    بيفروز شمعي چرا مغاسي
  • در جمع مستان با زيردستان
    بگريست صهبا کامشب نخسپي
  • قارون نعمت طماع گردد
    در بخشش تو گيرد گدايي
  • خاموش کردم ليکن روانم
    در اندرونم گشته ست نايي
  • در خانه بلبل داريم صلصل
    کز سگ نيايد زيبانوايي
  • آفتابا نه حد تو پيداست
    که نه در خانه ترازويي
  • شير بيشه ميان زنجيرست
    شير در مرغزار بايستي
  • ماهيان مي طپند اندر ريگ
    راه در جويبار بايستي
  • در جنود مجنده بودي
    اي که اکنون تو روح انساني
  • خلوتي را لطيف سوداييست
    رو بپرسش که در چه سودايي
  • در مزيدم چو دولت منصور
    چون مرا تو ابايزيدستي
  • شمس تبريز سرمه ديگر
    در دو ديده خرد کشيدستي