167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مخزن الاسرار نظامي

  • آب که آسايش جانها دروست
    کشتي داند چه زيانها در اوست
  • در همه چيزي هنر و عيب هست
    عيب مبين تا هنر آري بدست
  • خويشتن آراي مشو چون بهار
    تا نکند در تو طمع روزگار
  • نقش مراد از در وصلش مجوي
    خصلت انصاف ز خصلش مجوي
  • اي که درين کشتي غم جاي تست
    خون تو در گردن کالاي تست
  • کنج امان نيست در اين خاکدان
    مغز وفا نيست درين استخوان
  • دست به عالم چه درآورده اي
    نز شکم خود به در آورده اي
  • در رتف اين باديه ديو لاخ
    خانه دل تنگ و غم دل فراخ
  • کس به جهان در ز جهان جان نبرد
    هيچکس اين رقعه به پايان نبرد
  • زان گل و بلبل که در آن باغ ديد
    ناله مشتي زغن و زاغ ديد
  • پير در آن تيز روان بنگريست
    بر همه خنديد و به خود برگريست
  • گر شتري رقص کن اندر رحيل
    ورنه ميفکن دبه در پاي پيل
  • چون شده اي بسته اين دامگاه
    رخنه کنش تا به در افتي به راه
  • کاين خط پيوسته بهم در چو ميم
    ره ندهد تا نکنندش دو نيم
  • زخمه گه چرخ منقط مباش
    از خط اين دايره در خط مباش
  • در همه کاري که گرائي نخست
    رخنه بيرون شدنش کن درست
  • در غم اين شيشه چه بايد نشست
    کش بيکي باد تواني شکست
  • در طمع آن بود دو فرزانه را
    کز دو يکي خاص کند خانه را
  • چون بنه در بحر قيامت برند
    بي درمان جان به سلامت برند
  • دوستي زر چو به سان زرست
    در دم طاوس همان پيکرست
  • زر که ز مشرق به در افشانده اند
    بيخبران مغربيش خوانده اند
  • يارب و زنهار که خود چند بود
    تا دل درويش در آن بند بود
  • در کرم آويز و رها کن لجاج
    از ده ويران که ستاند خراج
  • صرف شد آن بدره هوا در هوا
    مفلس و بدره ز کجا تا کجا
  • ناصح خود شد که بدين در مپيچ
    هيچ ندارد چه ستانم ز هيچ