167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • که جان زان امر آمد در سوي خاک
    در اين تاريکناي از ديدن پاک
  • چو تو ايشان همه در گفتگويند
    عجايب تر ز تو در جستجويند
  • چو يار اينجاست کلي در گرفته
    حقيقت شيب و بام و در گرفته
  • که جانانت چنين در بود مانده
    زيانت در پي اين سود مانده
  • حقيقت يار در من ناپديدست
    مرا اسمي در اين گفت و شنيدست
  • تو در بند قفس تا چند باشي
    بگو تا خود يکي در بند باشي
  • چه باشد جان که در خورد تو باشد
    بود درمان که در درد تو باشد
  • بود واصل در اينجا بي طبيعت
    يکي را ديده در عين شريعت
  • از آن حضرت کسي کو ديد چون من
    يکي شد در درون و در برون من
  • چناني گرم رو اندر ره يار
    که در ره ميفشاني در اسرار
  • اگر چه پرده بازي پرده بر در
    که تا راز اوفتد زين پرده بر در
  • سلوکي کرد بس در عين اشيا
    ز پنهان شد دگر در سوي پيدا
  • صدف بگذاشتم در بحر بيرون
    شدم تا نام من شد در مکنون
  • چو گشتم شاه خود را حلقه در گوش
    بهم کرد آنگهي چون حلقه در گوش
  • چنان شوري در اينعالم فکندست
    که که شوري در دل آدم فکندست
  • چو خود بنوشت اين بودست در بود
    چنين رفتست در اسرار معبود
  • همه قرآن در اين اسرار درجست
    بمير از خود که جمله در تو درج است
  • بخندان ديو اينجا در ره تست
    بگويم در درونت همره تست
  • همه در تست و تو در حق نهاني
    که بيرون از مکين واز مکاني
  • همه جوياي او او در ميان نه
    جهان زو پر شده او در جهان نه
  • مرا جام تو مي بايد در اينجا
    که رازم جمله بگشايد در اينجا
  • دلم خون گشت چون در خاک ماندست
    عجايب پرده در خاک ماندست
  • سخن در وصل و ديگر در فراقست
    که جانم سوي جانان ز اشتياقست
  • مرا پروز ده در کويت ايجان
    که آيم پر زنان در سويت ايجان
  • چنان از اشتياقت روز با شب
    عجائب ميبرم در رنج و در تب