167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

اقبالنامه نظامي

  • همه مرد و زن در زمين بوس شاه
    به حاجت نمودن گرفتند راه
  • چو در خانه خويش رفت آفتاب
    ز گرمي شد اندام شيران کباب
  • بجوشيد در کوه و صحرا بخار
    شکر خنده زد ميوه بر ميوه دار
  • شب و روز مي گشت در چين و زنگ
    به دود افکني طشت آتش به چنگ
  • در ايام با حور و گرماي گرم
    که از تاب خورشيد شد سنگ نرم
  • سکندر ز چين راي خرخيز کرد
    در خواب را تنگ دهليز کرد
  • بسي رفت و کس در بيابان نديد
    همان راه را نيز پايان نديد
  • نه در سيمش آرام شايست کرد
    نه سيماب را نيز شايست خورد
  • ز سوداي ره کان نه کم درد بود
    سوادي بدان سيم در خورد بود
  • کجا چشمه اي بود مانند نوش
    در آن آب سيماب را بود جوش
  • چو شورش نبودي در آب زلال
    ز سيماب کس را نبودي ملال
  • چو شورش در آب آمدي پيش و پس
    نخوردندي آن آب را هيچ کس
  • بفرمود شه تا چو راي آورند
    در آن آب دانش به جاي آورند
  • بر افراخته طاقي از تيغ کوه
    که از ديدنش در دل آمد شکوه
  • به الهام يزدان ز روي قياس
    در احوال خود گشته يزدان شناس
  • سکندر برايشان در دين گشاد
    بجز دين و دانش بسي چيز داد
  • چو ديدند شاهي چنان چاره ساز
    به چاره گري در گشادند باز
  • پس اين گريوه در اين سنگلاخ
    يکي دشت بيني چو دريا فراخ
  • گروهي در آن دشت ياجوج نام
    چو ما آدمي زاده و ديو فام
  • به اندازه آنک در دشت و کوه
    از او سير کردند چندان گروه
  • چو ميرد از ايشان يکي آن گروه
    خورندش همانسان در آن دشت و کوه
  • نه مردار ماند در آن خاک شور
    نه کس مرده اي نيز بيند نه گور
  • همه راه بر باغ و ديوار ني
    گله در گله کس نگهدارني
  • چو لختي گراينده شد در شتاب
    گذر کرد از آن سبزه و جوي آب
  • در آن شهر شد باتني چند پير
    همه غايت انديش و عبرت پذير