167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

اقبالنامه نظامي

  • علم چون به زير آرد از اوج او
    توان ديدنش در پس موج او
  • چو آن چشمه گرم را ديد شاه
    نشد چشم او گرم در خوابگاه
  • بسي سنگ رنگين در آن موجگاه
    همه ازرق و سرخ و زرد و سياه
  • وزان خرمي جان دهد در زمان
    همان ديدن و دادن جان همان
  • کنند آن هيونان ازان سنگ بار
    نمانند خود را در آن سنگسار
  • درون را نيندود و خالي گذاشت
    که رازي در آن پرده پوشيده داشت
  • ز سنگي که در يک منش خون بود
    چو کوهي بهم برنهي چون بود
  • ازان ره که در پاي پيل آمدش
    گذرگه سوي رود نيل آمدش
  • کمر در کمر کوهي از خاره سنگ
    برآورده چون سبز با بوي مشک
  • زدي قهقهه چون بر او تاختي
    از آنسوي خود را در انداختي
  • بر او گر يکي رفتني و گر هزار
    چو مرغان پريدي در آن مرغزار
  • وزينسو ره پشته بي راغ بود
    طرف تا طرف باغ در باغ بود
  • هوا از لطافت درو مشک ريز
    زمين از نداوت در او چشمه خيز
  • تکش با تلاوش در آويخته
    چنين رودي از هر دو انگيخته
  • کرا دل دهد کز چنين جاي نغز
    نهد پاي خود را در آن پاي لغز
  • در آن ره ز رفتن نياسود هيچ
    نميکرد جز راه رفتن بسيچ
  • در آن ره نبودش جز اين هيچ کار
    که چون باد بردي ز دلها غبار
  • چوزان دشت بگذشت چون ديو باد
    قدم در دگر ديو لاخي نهاد
  • بياباني از آتشين جوش او
    زباني سخن گفته در گوش او
  • چو لختي در آن دشت پيمود راه
    به باغ ارم يافت آرامگاه
  • يکايک درختانش از ميوه پر
    همه ميوه بيجاده و لعل و در
  • چو شه شد در آن قصر زرينه خشت
    گمان برد کامد به قصر بهشت
  • در او گنبدي روشن از زر ناب
    درفشنده چون گنبد آفتاب
  • نگهدار ناموس ما در نهفت
    که خواهي تو نيز اندرين خاک خفت
  • غبار پراکنده را در مغاک
    رها کن که هم خاک به جاي خاک