نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان خاقاني
دف حلقه تن و حلقه بگوش است همه تن
در
حلقه سگ تازي و آهوي ختائي
خاقاني و بحر سخن و حضرت خاقان
لفظش صدف و اين غزلش
در
بهائي
او
در
سخن از نابغه برده قصب السبق
چون خسرو نعمان کرم از حاتم طائي
در
شانه دست ظفر آئينه غيبي
هم آينه هم صيقل شمشير قضائي
اي پرچم رايات ملک چشم بدت دور
کز پر غراب آمده
در
فر همائي
قدر توبر افلاک سپه راند و پسش گفت
ما
در
تو نگنجيم که بس تنگ فضائي
بر تخت شهنشاهي و
در
مسند عزت
ادريس بقا باش که فردوس لقائي
در
اين منزل اهل وفائي نيابي
مجوي اهل کامروز جائي نيابي
عجوز جهان
در
نکاح فلک شد
که جز عذر زادنش رائي نيابي
بلي
در
زناشوئي سنگ و آهن
بجز نار بنت الزنائي نيابي
در
اين هفت ده زير و نه شهر بالا
وراي خرد ده کيائي نيابي
وليکن به نه شهر اگر خانه سازي
به از دل
در
او کد خدائي نيابي
گر از کعبه
در
دير صادق دل آيي
به از دير حاجت روائي نيابي
در
اين جايگه غم مقيم است کورا
بجز پرده دل وطائي نيابي
منه مهره کز راست بازان معني
در
اين تخته نرد آشنائي نيابي
دغا
در
سه شش بيش بيني ز ياران
چو يک نقش خواهي دغائي نيابي
ازين دو عقاقير صحراي دلها
در
اين هفت دکان گيائي نيابي
در
يوسفي زن که کنعان دل را
ز صاع لئيمان عطائي نيابي
جزاي نکوئي است نام نکوئي
که بالاي آن
در
فزائي نيابي
نهم چار بالش
در
ايوان عزلت
زنم چند نوبت چو مير مطاعي
به صف النعال فقيهان نشينم
که
در
صدر شاهان نماند انتفاعي
در
خون نشسته ام که چرا خوش نشسته ام
اين خواندگان خلد به دوزخ سراي ري
شعريان از اوج رفعت
در
حضيض خاک شد
چرخ بايستي که بر شام و يمن بگريستي
پيش چشمش مرغ را کشتن که يارستي که او
گر بديدي شمع
در
گردن زدن بگريستي
آه جان فرسا اگر
در
سينه نشکستي مرا
اينکه جان فرسودم از آه، آسمان فرسودمي
کاشکي خاقاني آسايش گرفتي ز اشک خون
تا زجان کم کردمي
در
اشک خون افزودمي
گيرم آن فرزانه مرد، آخر خيالش هم نمرد
هم خيالش ديدمي
در
خواب اگر بغنودمي
جانم ار
در
نيم تيمار فراقش نيستي
آخر از جان يتيمانش غمي بزدودمي
که گهي خوردي ترکان طلبند
که همه
در
رخ ترکان نگرند
هندوان بيني
در
مطبخ من
که چو ديلم همه سيمين سپرند
ساقي غم که جام جام دهد
عمر
در
نوش نوش مي بشود
طفل بد را که گريه تلخ است
به که
در
خواب نوش مي بشود
تفته چو شمعم زبان سياه چو شمعي
کز تف گريه گذار
در
لگن آورد
شمع نه دندانه گردد از شکن آخر
در
تنم آسيب تب همان شکن آورد
برحذرم ز آتش اجل که بسوزد
کشت حياتي که خوشه
در
دهن آورد
گردون
در
آفتاب سلامت کرا نشاند
کآخر چو صبح اولش اندک بقا نکرد
وقتي شنيده ام که وفا کرد روزگار
ديدم به چشم خويش که
در
عهد ما نکرد
بس کس که اوفتاد
در
اين غرقه گاه غم
چشم خلاص داشت سفينه ش وفا نکرد
آن مهره ديده اي تو که
در
ششدر اوفتاد
هرگه که خواست رفت حريفش رها نکرد
گردون نبرد ساخت به خون ريز با دلم
در
ديده خون دل ز نشان نبرد ماند
زلزله غم فتاد
در
دل ويران
سوي مژه گنج شاهوار برافکند
من همه
در
خون و خاک غلطم و از اشک
خون دلم خاک را نگار برافکند
در
پس زانو چو سگ نشينم کايام
بر دل سگ جان مرا غبار برافکند
هربار غم که
در
بنه غيب سفته بود
دست قضا به بنگه آخر زمان کشيد
درياست روزگار که هر گوش ماهيي
افکند بر کنار و صدف
در
ميان کشيد
بر بساط ناز و
در
ميدان کام
صلح و جنگ نيکوان بدرود باد
نوبت شادي گذشت بر
در
اميد
نوبت غم زن که غمگسار تو گم شد
در
پيش آتشي که ز سنگ قضا جهد
جان هاي ما نتيجه گوگرد کرده اند
خورشيد
در
نقاب عدمد شد ز شرم آنک
رخسار روزگار پر از گرد کرده اند
در
باغ عهد جاي تماشا نماند از آنک
صد خار را موکل يک ورد کرده اند
يارب که ديو مردم اين هفت دار حرب
در
چاردار ملک چه ناورد کرده اند
اصحاب فيل بين که به پيرامن حرم
کردند ترک تاز و نه
در
خورد کرده اند
در
عافيت آبادت از رخنه درآمد غم
پس رخنه چنان گشتي کآباد نخواهي شد
تا چند کني کوهي کورا نبود گوهر
در
کندن کوه آخر فرهاد نخواهي شد
در
غم سراي عاريت از شادي
گر هيچ هست هيچ کسان دارند
هيچ
در
صبر دل نبندم از آنک
دانم از صبر هيچ نگشايد
غم گساري
در
ابر مي جويم
برق او ديد هم نمي شايد
دامن از اشک مي کشم
در
خون
دوست دامن به من کي آلايد
از دست عشق چون به سفالي شراب خورد
طعنه نخست
در
گهر جام جم زند
جايي که زلف جانان دعوي کند به کفر
گمره بود که
در
ره ايمان قدم زند
چند کني زينهار بر
در
ايام
چون نپذيرد ز زينهار چه خيزد
برسد ميوه اي است
در
باغت
که به هيچ آفتاب مي نرسد
از برون
در
خوي خوييش مدار
وز درونش دل مجروح مرند
نبيند دل آوخ به خواب اهل دردي
که
در
ديده بخت خوابي نبيند
کسي برنيارد سر از جيب دولت
که
در
گردن از زه طنابي نبيند
اگر سال ها دل
در
داد کوبد
بجز بانگ حلقه جوابي نبيند
بسا تين که ضايع شود
در
بساتين
کز انجير خواران غرابي نبيند
کان زر و جواهر بحر
در
و گهر
شد جمع تا نشيمن بحر سخا شود
شد وقت کز نسيم قدوم بهار ملک
در
باغ تخت غنچه ياقوت وا شود
در
جهان کس نيست اندوه جهان کس مخور
کوس عزلت زن دوال رايگان کس مخور
مبر قفل زرين کعبه بدانک
در
دير را حلقه آيد به کار
خانه
در
کوي وفا گير و بدان
که تو را حبل متين معتصم است
من وصيت به وفا مي کنمت
گرچه امروز وفا
در
عدم است
هرکه را دوست براند تو مخوان
گرنه
در
چشم وفاي تو نم است
لطف
در
حق رهي چندان کن
که خداوندش از آن دل خرم است
سنگ
در
عين درشتي است امين
لاجرم گاه محک گه حکم است
در
بزرگي جسدشان منگر
که دل خرد بزرگ از همم است
نبرد ديده بسي ناز چراغ
زان که با خواب
در
او بهم است
شروان که زنده کرده شمشير توست و بس
شمشيروار
در
کف دريا شعار توست
از آسمان خاطر و بحر ضمير من
در
دري و کوکب دري نثار توست
از دهر خاطر فضلا را مخاطره است
خاقاني از مخاطره
در
زينهار توست
سخاش نور نخستين شناس و صور پسين
که جان به قالب اميد
در
دميده اوست
سيمرغ دولت از فزع ديو گوهران
در
گوهر حسام سليمان نگين گريخت
حرزي است کز قلاده اهريمن خبيث
بگسست و
در
حمايل روح المين گريخت
ترسان عروس ملک چو دخت فراسياب
در
ظل پهلوان تهمتن مکين گريخت
طفلي است ماهروي که از مار حميري
در
ماه رايت پسر آبتين گريخت
اين دو طفل هندو از بام دماغ
بر
در
صدرش به مولائي فرست
شب
در
آن شهر است غوغا ز اختران
مهر شحنه سوي غوغائي فرست
عازر دل مرده اي
در
وي گريز
گو مرا باد مسيحائي فرست
قدر نظم و نثر او داند به شرط
سوي روضه
در
دريائي فرست
نحل را برخوان شاخ آور ز جود
پس
در
آن فضل عسل زائي فرست
يعني از بستان خاطر نوبري
باز کن
در
زي زيبائي فرست
قطب سپهر رفعت يعني رکاب شاه
در
اوج دار ملک رسيد از کران آب
هرگز که آب ديد مصور
در
آينه
يا آينه که ديد مصفا ميان آب
از بس که خاک
در
جگر آب سده بست
مستسقي حسام ملک گشت جان آب
پس از چه بود که
در
من کمان کشيد فلک
نرفته هيچ خدنگي خطا کمانش را
بدان قرابه آويخته همي مانم
که
در
گلو ببرد موش ريسمانش را
سخن براي زبان
در
غلاف کام کنند
کجا برات نويسند نام و نانش را
همه حسن
در
تن من سلطان است
جز مشامي که گداي است مرا
در
افعال خلق آشکارا شود
قضائي که آيد نهان خلق را
صفحه قبل
1
...
520
521
522
523
524
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن