167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

اقبالنامه نظامي

  • چنين زد مثل مرد گوهر شناس
    که گر خوبي از خويشتن در هراس
  • مخواه از کسي کين آباي او
    نظر بيش کن در محاباي او
  • صد گرچه همسايه شد با نهنگ
    در تاج دارد نه شمشير جنگ
  • مزن در کس از بهر کس نيش را
    به پاي خود آويز هر ميش را
  • چو در پرده ناجنس باشد همال
    ز تهمت بسي نقش بندد خيال
  • مشو با زبون افکنان گاو دل
    که ماني در اندوه چون خر به گل
  • فراخ آستين شو کزين سبز شاخ
    فتد ميوه در آستين فراخ
  • مخور باده در هيچ بيگانه بوم
    تن آسان مشو تا نباشي به روم
  • بنازي که دولت نمايد مرنج
    که در ناز دولت بود کان گنج
  • صدف زان همه تن شدست استخوان
    که مغزي چو در دارد اندرميان
  • به سختي در اختر مشو بدگمان
    که فرخ تر آيد زمان تا زمان
  • نکوي راي چون راي را بد کند
    چنان دان که بد در حق خود کند
  • در آن گرم و سردي سلامت مجوي
    که گرداند از عادت خويش روي
  • مژه در نخفتن چو الماس دار
    به بيداري آفاق را پاس دار
  • چو يابي توانائيي در سرشت
    مزن خنده کانجا بود خنده زشت
  • جهان را که بيني چنين سرخ و زرد
    بساطي فريبنده شد در نورد
  • اگر آب در خاک عنبر شود
    سرانجام گوهر به گوهر شود
  • جهان خار در پشت و ما خارپشت
    به هم لايقست اين درشت آن درشت
  • يکي گفت کز زشتي روي او
    نگردد کسي در جهان شوي تو
  • دگر گفت نيکو سخن رانده اي
    تو در خانه از نيکوئي مانده اي
  • کسي کو نداند که در وقت خواب
    دگر ره به بيداري آرد شتاب
  • ز خفتن چو مردن بود در هراس
    که ماند بهم خواب و مرگ از قياس
  • به دريا درآنکس که جان ميکند
    هم آنکس که در کوه کان مي کند
  • جهان آن کسي راست کو در جهان
    خورد توشه راه با همرهان
  • گذر گر به هامون کند گر به کوه
    پراکندگي ناورد در گروه