167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

اقبالنامه نظامي

  • سر از شغل دنيا چنان تافتست
    که در گور گوئي دري يافتست
  • جهان گر چه کارش به جان آورد
    نه ممکن که سر در جهان آورد
  • چو زاندازه شد خواهش شهريار
    دل کاردان در نيامد به کار
  • نمايد که رفتن بدو راي نيست
    که مهر تو را در دلش جاي نيست
  • چو در نافه مشک آشنائي دهد
    بر او بوي خوش بر گوائي دهد
  • چنان مي نمايد که در بزمگاه
    به نيکي مرا ياد ناورد شاه
  • وگر نرم نايد ز گوينده گفت
    درشتي بود شاه را در نهفت
  • هر آن نيک و بد کايد از در برون
    به داراي درگه بود رهنمون
  • نگر تا به طوفان ز درياي آب
    در اين کشمکش چون نمايم شتاب
  • در اين بندگي خواجه تاشم تو را
    گر آيم به تو بنده باشم تو را
  • شد آن گنج را ديد در گوشه اي
    ز بي توشه اي ساخته توشه اي
  • تماشاي او در دلش کار کرد
    به پايش بجنباند و بيدار کرد
  • بر آن راهرو نيم جوبار نيست
    که او را يکي جو در انبار نيست
  • دگر باره پرسيد از او شهريار
    که تو کيستي من کيم در شمار
  • خردمند پاسخ چنين داد باز
    که بر شه گشايم در بسته باز
  • دگر ره جوابيش چون سيم داد
    که سيماب در گوش نتوان نهاد
  • تواني که روشن کني سينه را
    در او آري آيين آيينه را
  • چو بردن تواني ز آهن تو زنگ
    که تا جاي گيرد در او نقش و رنگ
  • از آنجا خبر داد کار آزماي
    که نوشاب را در سياهيست جاي
  • تو در پاک ميکن ز خاشاک و خار
    طلبکار سلطان مشو زينهار
  • چو گفت اين سخنهاي پرورده پير
    سخن در دل شاه شد جايگير
  • مغني غنا را درآور به جوش
    که در باغ بلبل نبايد خموش
  • مگر خاطرم را به جوش آوري
    من گنگ را در خروش آوري
  • چو در هندو آمد نشاط سخن
    گل تازه رست از درخت کهن
  • بسي نکته هاي گره بسته گفت
    که آن در ناسفته را کس نسفت