167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

اقبالنامه نظامي

  • ملک زاده اي بود در شهر مرو
    بهي طلعتي چون خرامنده سرو
  • در آن تب که جز داغ دودي نداشت
    بسي چاره کردند و سودي نداشت
  • در آن ناحيت بود از انديشه دور
    بياباني از کوه و از بيشه دور
  • در آن رستني را نه بيخ و نه برگ
    بنام آن بيابان بيابان مرگ
  • کسي کوشدي نااميدي از جهان
    در آن محنت آباد گشتي نهان
  • رفيقي وفادار ديرينه داشت
    که مهر ملک زاده در سينه داشت
  • خبر داشت کان شاه اندوهناک
    در آن ره کند خويشتن را هلاک
  • فروماند سرگشته در کار خويش
    که نارفته چون آمد آن راه پيش
  • جوانمرد کو بود غمخوار او
    کمر بست در چاره کار او
  • ز رخ بند برقع برانداختش
    در آن بزمگه بر دو بنواختش
  • کسي را که پاکي بود در سرشت
    چنين قصه ها زو توان درنوشت
  • مغني يکي نغمه بنواز زود
    کز انديشه در مغزم افتاد دود
  • چنان برکش آن نغمه نغز را
    که ساکن کني در سر اين نغز را
  • سراينده استاد را روز درس
    ز تعليم او در دل افتاد ترس
  • که گوئي چه ره زد هنر پيشه را
    چه شوريد در مغزش انديشه را
  • بدان صيد وامانده ام زين شکار
    که يک دل نباشد دلي در دو کار
  • فضولي کز آن مايه آمد به زير
    به طشتي در انداخت دانا دلير
  • چو پر کرد از اخلاط آن مايه طشت
    بت خوب در ديده ناخوب گشت
  • جوانمرد چون در صنم بنگريست
    به استاد گفت اين زن زشت کيست
  • کجا آنکه من دوستارش بدم
    همه ساله در بند کارش بدم
  • چو اين مايه در تن نمي دانيش
    به صورت زن زشت مي خوانيش
  • مريز آب خود را در اين تيره خاک
    کز اين آب شد آدمي تابناک
  • ز تعليم دانا فروبست گوش
    در عيش بگشاد بر ناز و نوش
  • همان مهر و خدمتگري پيشه داشت
    همان کارداني در انديشه داشت
  • خجسته گلي خون من خورد او
    بجز من نه کس در جهان مرد او