نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان خاقاني
جان خاک نعل مرکبت وز آب طوق غبغبت
در
آتش موسي لبت، باد مسيحا داشته
خاقان اکبر کز دها بگشاد نيلي پرده ها
ديد آتشين هفت اژدها
در
پرده ماوا داشته
خط کفش حرز شفا، تيغش
در
او عين الصفا
چون نور مهر مصطفي جان بحيرا داشته
باد سليمان
در
برش و زنار موسي منظرش
طير است گوئي پيکرش، طور است مانا داشته
صبح خيزان بين قيامت
در
جهان انگيخته
نعره هاشان نفخ صور از هر دهان انگيخته
عاريت برده ز کام روزه داران بوي مشک
در
لب خم کرده و زخم ضيمران انگيخته
در
وداع روزه گلگون مي کشيده تا ز خاک
جرعه چون اشک وداع گلستان انگيخته
کرده سي روزه قضاي عشرت اندر يک صبوح
و آتشي ز آب صبوحي
در
جهان انگيخته
شاهدان آب دندان آمده
در
کار آب
فتنه را از خواب خوش دندان کنان انگيخته
کشتي زرين به کف درياي ياقوتين
در
او
وز حباب گنبد آسا بادبان انگيخته
بربطي چون دايگان و طفل نالان
در
کنار
طفل را از خواب دست دايگان انگيخته
دف هلالي بدر شکل و
در
شکارستان او
از حمل تا ثور و جديش کاروان انگيخته
زخمه گشتاسب
در
کين سياوش نقش سحر
پيش تخت شاه کيخسرو مکان انگيخته
راوي خاقاني از آهنگ
در
ديوان سمع
نقش نام بوالمظفر اخستان انگيخته
شب گوزن افکنده گويي شاخش اينک
در
هوا
خونش از نيلوفر چرخ ارغوان انگيخته
در
بره مريخ گرزگاو افريدون به دست
وز مجره شب درفش کاويان انگيخته
بخت بر زرهاي انجم
در
ترازوي فلک
نقش نام اخستان کامران انگيخته
اين تويي کز غمزه غوغا
در
جهان انگيخته
نيزه بالا خون بدان مشکين سنان انگيخته
ذاتش از نور نخستين است و چون صور پسين
صورت انصاف
در
آخر زمان انگيخته
در
يد بيضاش ثعبان از کمند خيزران
خصم را ضيق النفس زان خيزران انگيخته
حاسدش
در
حسرت اقبال و با کام دلش
صدمه ادبار خسف از خان و مان انگيخته
هر يکي اسفندياري
در
دژ روئين درع
از سر دريا غبار هفت خوان انگيخته
بابک از تيغ و خليفه از سنان
در
کارزار
جوش جيش از اردشير بابکان انگيخته
برکشيده تيغ اسد چون افتاب اندر اسد
در
تموز از آه خصمان مهرگان انگيخته
در
جزيره رانده يک دريا ز خون روسيان
موج از آن درياي خون کوه کلان انگيخته
رايت شاه اخستان کانا فتحنا يار اوست
در
جهان آوازه شادي رسان انگيخته
بربط چو عذرا مريمي کابستني دارد همي
وز درد زادن هر دمي
در
ناله زار آمده
راز سليماني شنو زان مرغ روحاني شنو
اشعار خاقاني شنو چون
در
شهوار آمده
صف هاي مرغان کن نگه،
در
صفه هاي بزم شه
چون عندليبان صبحگه فصال گلزار آمده
اي خون من
در
گردنت، زين دير يادآوردنت
وز دست زود آزردنت جانم به آزار آمده
رايش چو دست موسوي
در
ملک برهاني قوي
دادش چو باد عيسوي تعويذ انصار آمده
با دولت شاه اخستان، منسوخ دان هر داستان
کز خسروان باستان
در
صحف اخبار آمده
بر تير او پرپري صرصر صفت
در
صفدري
تيرش چو تيغ حيدري از خلد ابرار آمده
اشرار مشتي بازپس، رانده به کين او نفس
پيکانش چون پر مگس
در
چشم اشرار آمده
ناکرده مکر مکيان جان محمد را زيان
چون عنکبوتي
در
ميان پروانه غار آمده
پيشت صف بهراميان بسته غلامي را ميان
در
خانه اسلاميان عدل تو معمار آمده
بادت ز غايات هنر بر عرش رايات خطر
در
شانت آيات ظفر، از فضل دادار آمده
امروز احرار زمن خوانندم استاد سخن
صد عنصري
در
پيش من شاگرد اشعار آمده
ظلم از
در
تو رميده چون ديو
از سايه پاسبان کعبه
در
دولت جاودانت بي نام
هم حرمت و هم توان کعبه
پرده
در
بارگاه بادت
زان حله که هست ز آن کعبه
ني ني تو را زبيده نخوانم کز اين قياس
روي سخات
در
خوي خجلت نهان شده
جان زبيده موکب تو ديده
در
حجاز
بسته ميان به خدمت و هارون زبان شده
نظاره
در
تو چشم ملايک که چشم تو
ديده جمال کعبه و زمزم فشان شده
رفته اياز بر
در
محمود زاولي
طالب معاش غزني و شرف خاندان شده
سالار پير کرده به مافارقين سفر
سالار شام، رزق ورا
در
ضمان شده
در
موکبت براي خبر چون کبوتران
شام و سحر دو نامه بر رايگان شده
گر شاه بانوان ز خلاط آمده به حج
نامش به جود
در
همه علام عيان شده
خاقاني ار ز خدمت مهد تو دور ماند
عمرش بخورده
در
سر تشوير آن شده
چون سر انگشت قلم گير من از خط بديع
در
خط مهر من انگشت نمائيد همه
بوي دارو شنوم روي بگردانم ازو
هر زمان شربت نو
در
مفزائيد همه
چون صراحي به فواق آمده خون
در
دهنم
ز آن شما زهرکش جام بلائيد همه
من کنون روزه جاويد گرفتم ز جهان
گر شما
در
هوس عيد بقائيد همه
پيش تابوت من آئيد برون ندبه کنان
در
سه دست از دو زبانم بستائيد همه
بدرود اي پدر و مادرم، از من بدرود
که شدم فاني و
در
دام فنائيد همه
اثر عود صليب و خط ترساست خطا
ور مسيحيد که
در
عين خطائيد همه
رشته تب ز گرهتان رشته جان
باز نگشاد که
در
بند هوائيد همه
مرگ اگر پشه و مور است ازو
در
فزعيد
گرچه پيل دژم و شير وغائيد همه
ببين بر روزن چشمم عروس روز نظاره
که بيند بچگان ديده را
در
رقص مهماني
هنوز اسفنديار من نرفت از هفت خوان بيرون
هنوزش
در
دژ روئين عروسانند زنداني
يهود آسا غياري دوز بر کتف مسلمانان
اگرشان بر
در
اغيار دين بيني به درباني
ز ديوان ازل منشور کاول
در
ميان آمد
اميري جمله را دادند وسلطاني به خاقاني
چو آواز وفات ناصر الدين
در
عراق آمد
من و خاک عراق آشفته گشتيم از پريشاني
چون ز دهان بلبله
در
گلوي قدح چکد
عطسه عنبرين دهد مغز چمانه از تري
رفت قنينه
در
فواق، از چه ز امتلاي خون
راست چو پشت نيشتر خون چکدش معصفري
تيغ فراسياب چه؟ خون سياوشان کدام؟
در
قدح گلين نگر، عکس گلاب عبهري
گر ز حجاز کعبه را رخصت آمدن بود
در
حرم خدايگان کعبه کند مجاوري
قعده نقره خنگ روز آمده
در
جنيبتش
ادهم شب فکنده سم، کندرو از مشمري
هيکل خاک را ز نور حرز نويسد آسمان
در
حرکات از آن کند، جدول جوي مسطري
تخت تو
در
مربعي، عرشي و کعبه اي کند
شاه مثلثي از آن کاختر چرخ اخضري
کرده به صدر کعبه
در
، بهر مشام عرشيان
خاک درت مثلثي، دخمه چرخ اخضري
ور به مدينة السلام آوري از عراق رخ
دجله
در
آتشين عرق خون شود از مبتري
در
عقبات راه دين، بهر عقوبت غزان
تيغ تو دوزخي کند، آب سنانت آذري
در
ده از آن چکيده خون ز آبله تن رزان
کآبله رخ فلک، برد عروس خاوري
دختر آفتاب ده
در
تتق سپهر گون
گشته به زهره فلک حامله هم به دختري
بربط اعجمي صفت هشت زبانش
در
دهان
از سر زخمه ترجمان کرده به تازي و دري
در
عرفات بختيان باديه کرده پي سپر
ما و تو بسپريم هم باديه قلندري
در
عرفات عاشقان بختي بي خبر توئي
کز همه بارکش تري وز همه بي خبرتري
خاطر خاقاني از آن کعبه شناس شد که او
در
حرم خدايگان کرده به جان مجاوري
چون به دهان شير
در
، خشم پلنگي آورد
روي زمين شود ز تف، پشت پلنگ بربري
از سر خوشه ناگهش داس شکست
در
گلو
کرد رگ گلوش راهر سر داس نشتري
سيب چو مجمري ز زر خرده عود
در
ميان
کرده براي مجمرش نار کفيده اخگري
در
بر بيد بن نگر، لشکر مور صف زده
گرد لواي سام بين موکب حام لشکري
گرچه درخت ريخت زر، ورچه هوا فشاند
در
هم نرسد به جودشان با کف شه برابري
اي به حسام نيلگون يافته ملک يوسفي
بر
در
مصر وقاهره کوفته کوس قاهري
در
همه طبله فلک پيلور زمانه را
نيست به بخت خصم تو داروي درد مدبري
پاسخ او به ياسجي باز دهي که
در
ظفر
ناصر رايت حقي، ناسخ آيت شري
ترکان غمزه او چون درکشند ياسج
در
هر دلي که جويي پيکان تازه بيني
گر
در
ره عراقت دردي گذشت بر دل
ز اقبال شاه شروان درمان تازه بيني
چون ز آستان سلطان باز آمدي ممکن
در
بارگاه خاقان امکان تازه بيني
او جان عالم آمد
در
صحن عالم جان
چوگان و گوي او را ميدان تازه بيني
خواهد سپهر کاندم خورشي گوي گردد
چون
در
کفش هلالي چوگان تازه بيني
در
خطبه شاه کيهان خوانيش گر بجويي
بر تخت طاقديسش کيهان تازه بيني
ملکش بخلد ماند
در
هشت خلد ملکش
از ذات شهرياري رضوان تازه بيني
طفلي است شيرخواره بختش که
در
لب او
ناهيد را به هر دم پستان تازه بيني
شرح مناقبش را باد آسمان صحيفه
تا
در
کف عطارد ديوان تازه بيني
بادش کمال دولت تا هردم از کمالش
در
ملک آل سامان، سامان تازه بيني
بشکست نفس
در
گلوي بلبله، بس گفت
اي عقل چه درد سري ، اي مي چه دوائي
از پيکر گاو آيد
در
کالبد مرغ
جان پريان، کز تن خم يافت رهائي
در
کاسه سر ديگ هوس پختن تو چند
هين باده خام آر و مکن خام درائي
صفحه قبل
1
...
519
520
521
522
523
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن