167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

شرف نامه نظامي

  • ز دور اين چنين دلبريها کنم
    در آغوش جان پروريها کنم
  • برابر دهم ديده را دل خوشي
    چو در برکشندم کنم دل کشي
  • نخورده ميي ديد روشن گوار
    يکي باغ در بسته پر سيب و نار
  • چو بانگ خروس آمد از پاسگاه
    جرس در گلو بست هارون شاه
  • دوال دهل زن در آمد به جوش
    ز منقار مرغان برآمد خروش
  • سخن مي شد از هر دري در نهفت
    کس افسانه اي بي شگفتي نگفت
  • در آن انجمن بود پيري کهن
    چو نوبت بدو آمد آخر سخن
  • حجابيست در زير قطب شمال
    درو چشمه اي پاک از آب زلال
  • در بارگه سوي ظلمات کرد
    به رفتن سپه را مراعات کرد
  • چو شد منزلي چند و در کار ديد
    ز لشگر بسي خلق بيمار ديد
  • ز بازار لشگر در آن کوچگاه
    به بازار محشر همي ماند راه
  • پي خضر گفتي در آن راه بود
    همانا که خود خضر با شاه بود
  • ز بسياري لشگر انديشه کرد
    صبوري در آن تاختن پيشه کرد
  • به بنگاه خود هر کسي رفت باز
    در انديشه آن شغل را چاره ساز
  • در آن روز اول که فرمود شاه
    که نايد ز پيران کسي سوي راه
  • چو آيد گه بازگشتن ز راه
    بود ماديان پيشرو در سپاه
  • شه افسون کس را خريدار ني
    در چاره بر کس پديدار ني
  • شه از راي آن رهنمون در نهفت
    بر افروخت وين نکته نغز گفت
  • درين گفتگو بود شاه جهان
    که آن مرد وحشي ز در ناگهان
  • عنان کرد سوي سياهي رها
    نهان شد چو مه در دم اژدها
  • چنان داد فرمان در آن راه نو
    که خضر پيمبر بود پيشرو
  • شتابنده خنگي که در زير داشت
    بدو داد کو زهره شير داشت
  • چو بسيار جست آب را در نهفت
    نمي شد لب تشنه با آب جفت
  • همان خنگ را شست و سيراب کرد
    مي ناب در نقره ناب کرد
  • چو در چشمه يک چشم زد بنگريد
    شد آن چشمه از چشم او ناپديد