167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • من بدين يک بار قانع نيستم
    در هوايت طرفه انسانيستم
  • در نظر بودش مقامات العباد
    لاجرم نامش خدا شاهد نهاد
  • جمله فرزندانش در اشغال مست
    خود نگفتندي که بابايي بدست
  • در رخي بنهد شعاع اختري
    که شود شاهي غلام دختري
  • دانم آنجا در مکافات ايزدت
    سروري جاودانه بخشدت
  • کي دهد زندانيي در اقتناص
    مرد زنداني ديگر را خلاص
  • ايستاده پيش سلطان ظاهرش
    در رياض غيب جان طايرش
  • چونک هنگام فراق جان شود
    ديو دلال در ايمان شود
  • وز درونشان عالمي بي منتها
    در ميان خرگهي چندين فضا
  • روز کشتن روز پنهان کردنست
    تخم در خاکي پريشان کردنست
  • درعدم پنهان شده موجوديي
    در سرشت ساجدي مسجوديي
  • فاعل و مفعول در روز شمار
    روسياهند و حريف سنگسار
  • ذکر استثنا و حزم ملتوي
    گفته شد در ابتداي مثنوي
  • کمترين عيب مصور در خصال
    چون پياپي بينيش آيد ملال
  • چون پيمبر گفته مؤمن مزهرست
    در زمان خاليي ناله گرست
  • دلوها وابسته چرخ بلند
    دلو او در اصبعين زورمند
  • آفتابي در يکي ذره نهان
    ناگهان آن ذره بگشايد دهان
  • دست اندازيم چون اسپان سيس
    در دويدن سوي مرعاي انيس
  • ديوان شمس

  • دلا در بزم شاهنشاه دررو
    پذيرا شو شراب احمري را
  • در دامن اوست عين مقصود
    بر ما بفشاند آستين را
  • هر چند طلسم اين جهاني
    در باطن خويشتن تو کاني
  • در عشق بدل شود همه چيز
    ترکي سازند ارمني را
  • ز ايمان اگرت مراد امنست
    در عزلت جوي ايمني را
  • در خانه دل همي رسانند
    آن ساغر باقي هني را
  • خورشيد و هزار همچو خورشيد
    در حسرت تست اي معلا
  • رحم آر مها که در شريعت
    قربان نکنند لاغري را
  • اي ساقي روح از در حق
    مگذار حق برادري را
  • اي بگفته در دلم اسرارها
    وي براي بنده پخته کارها
  • هله اي کيا نفسي بيا
    در عيش را سره برگشا
  • شمس تبريز موسي عهدي
    در فراقت مدارهارون را
  • بسته بدانست در آسمان
    تا بکشد چون تو گشاينده را
  • خوب کليدي در بربسته را
    خوب کمندي دل آواره را
  • در خرد طفل دوروزه نهد
    آنچ نباشد دل فرزانه را
  • چو اول ديدمش جانيم بخشيد
    بدانستم که در ايثار چونست
  • هشيار مباش زان که هشيار
    در مجلس عشق سخت رسواست
  • درنده آنک گفت پيدا
    سوزنده آنک در نهان گفت
  • در خرمنت آتشي درانداخت
    کز خرمن خود دهد زکاتت
  • گر جام سپهر زهرپيماست
    آن در لب عاشقان چو حلواست
  • دودت نپزد کند سياهت
    در پختنت آتشست کاستاست
  • هرچ از تو نهان کند بگويد
    در گوش ضمير رازدانت
  • اندر سفرست ليک چون مه
    در طلعت خوب خود مقيمست
  • گويي که خداي عالمي نو
    در عالم کهنه آفريده ست
  • بس ساکن بي قرار ديدم
    در آتش عشق بي قرارت
  • يک لحظه ز کوي يار دوري
    در مذهب عاشقان حرامست
  • آمدي کآتش در اين عالم زني
    وانگشتي تا نکردي عاقبت
  • بجهم حلقه زلفش گيرم
    که در آن حلقه تماشا خوشکست
  • دل برهيد از دغل روزگار
    در بغل عشق خزيدن گرفت
  • شراب عاشقان از سينه جوشد
    حريف عشق در اسرار باشد
  • دهان جمله غمگينان بخندد
    بدين قندي که در دندان درآمد
  • در آينه عکس قيصر روم
    گر نيست بدانک زنگ دارد