نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان خاقاني
قحط وفاست
در
بنه آخر الزمان
هان اي حکيم پرده عزلت بساز هان
در
دم سپيد مهره وحدت به گوش دل
خيز از سياه خانه وحشت به پاي جان
سوداي اين سواد مکن بيش
در
دماغ
تکليف اين کثيف منه بيش بر روان
چشم بهي مدار که
در
چشم روزگار
آن ناخنه که بود بدل شد به استخوان
کآن خوش ترين نواله که از دست او خوري
لوزينه اي است خرده الماس
در
ميان
تا بر
در
تو مرکب فقر است ايمني
کاحداث را سوي تو جنيبت شود روان
هم جنس
در
عدم طلب اينجا مجوي از آنک
نيلوفر از سراب نداده است کس نشان
پرواز
در
هواي هويت کن از خرد
بر تله هوا چه پري از تل هوان
بنمود صبح صادق دين محمدي
هين
در
ثناش باش چو خورشيد صد زبان
آنجا که دم گشاد سرافيل دعوتش
جان باز يافت پير سرانديب
در
زمان
در
دين شفاي علت عامل براي حق
زي حق شفيع زلت آدم پي جنان
او سرو جويبار الهي و نفس او
چون سرو
در
طريقت هم پير و هم جوان
بر بام سدره تا
در
ادني فکنده رخت
روح القدس دليلش و معراج نردبان
خاقاني از زمانه به فضل تو
در
گريخت
او را امان ده از خطر آخر الزمان
کآن باز را که قله عرش است جاي او
در
دود هنگ خاک خطا باشد آشيان
از حادثات
در
صف آن صوفيان گريز
کز بود غمگنند و ز نابود شادمان
فقر سياه پوش چو دندان فرو برد
جاه سپيد کار کند خاک
در
دهان
اهل عراق
در
عرق اند از حديث تو
شروان به نام توست شرف وان و خيروان
خون جگر خورم نخورم نان ناکسان
در
خون جان شوم نشوم آشناي نان
در
جرم ماه و قرصه خورشيد ننگرم
هرگه که ديدها شودم رهنماي نان
از چشم زيبق آرم و
در
گوش ريزمش
تا نشنوم ز سفره دو نان صلاي نان
گفتم به ترک نان سپيد سيه دلان
هل تا فناي جان بودم
در
فناي نان
آن را دهند گرده که او گرد گو دويد
من کيمياي جان ندهم
در
بهاي نان
چون آب آسيا سر من
در
نشيب باد
گر پيش کس دهان شودم آسياي نان
از قوت
در
نمانم گو نان مباش از آنک
قوتي است معده حکما را وراي نان
چون آهوان گيا چرم از صحن هاي دشت
انديک نگذرم به
در
ده کياي نان
آدم براي گندمي از روضه دور ماند
من دور ماندم از
در
همت براي نان
گرچه نواي جهان خارج پرده رود
چون تو
در
اين مجلسي با همه دم ساختن
نتوان
در
خط دهر خط وفا يافتن
نتوان بر نقش آب نقش قلم ساختن
رخش به هراي زر بردن
در
پيش ديو
پس خر افکنده سم مرکب جم ساختن
بر
در
شبهت مدار عقل که ناخوش بود
بر سر زند مغان بسم رقم ساختن
هين که
در
دل شکست زلزله نفخ صور
گوش خرد شرط نيست جذر اصم ساختن
چون به
در
مصطفي نايب حسان توئي
فرض بود نعت او حرز امم ساختن
بي دم مردان خطاست
در
پي مردم شدن
بي کف جم احمقي است خاتم جم داشتن
شاهد دل
در
خراس رخصت انصاف نيست
بر ره اوباش طبع قصر ارم داشتن
چون به يکي پاره پوست شهر تواني گرفت
غبن بود
در
دکان کوره و دم داشتن
از
در
کم کاسگان لاف فزوني زدن
وز دم لايفلحان گوش نعم داشتن
بهر دل والدين بسته شروان شدن
پيش
در
اهل بيت ماتم عم داشتن
در
اين پيروزه طشت از خون چشمم
همه آفاق شد بيجاده معدن
من اندر رنج و دونان بر سر گنج
مگس
در
گلشن و عنقا به گلخن
عجب ترسانم از هر ماده طبعي
اگرچه مبدع فحلم
در
اين فن
نه نظم من به بيت کس مزور
نه عقد من به
در
کس مزين
اگر ناهيد
در
عشرتگه چرخ
سرايد شعر من بر ساز ارغن
لقبشان
در
مصادر کرده مفعول
دو استاد اين ز تبريز آن ز زوزن
مرا
در
پارسي فحشي که گويند
به ترکي چرخشان گويد که سن سن
دست آهنگر مرا
در
ما ضحاکي کشيد
گنج افريدون چه سود اندر دل داناي من
سامري سيرم نه موسي سيرت ار تا زنده ام
در
سم گوساله آلايد يد بيضاي من
نافه مشکم که گر بندم کني
در
صدحصار
سوي جان پرواز جويد طيب جان افزاي من
چون گل رعناست شخصم کز پي کشتن زيد
در
شهيدي شاهدي دارد گل رعناي من
چند بيغاره که
در
بيغوله عاري شدي
اي پي غولان گرفته دوري از صحراي من
چو دو پستان طبيعت را به صبر آلود عقل
در
دبستان طريقت شد دل والاي من
در
بهشتم مي خورم طلق حلال ايراکه روح
خاک مي شد تا پذيرد جرعه حمراي من
قاسم رحمت ابوالقاسم رسول الله که هست
در
ولاي او خديو عقل و جان مولاي من
در
دبيرستان خرسندي نوآموزي هنوز
کودکي کن دم مزن چون مهر داري بر زبان
تخت نرد پاک بازان
در
عدم گسترده اند
گر سرش داري برانداز اين بساط باستان
مرد همدم آنگه اندوزد که آيد
در
عدم
موم از آتش آنگه افروزد که دارد ريسمان
دل رميده کي تواند ساخت با ساز وجود
سگ گزيده کي تواند ديد
در
آب روان
ني صفي الملک را بيني صفائي بر جبين
ني رضي الدوله را يابي رضائي
در
جنان
بر زمين زن صحبت اين زاهدان جاه جوي
مشتري صورت ولي مريخ سيرت
در
نهان
تا بت بدعت شکست اقبال نجم سيمگر
سکه نقش بت به زر دادن نيارد
در
جهان
جان کنند از ژاژخائي تا به گرد من رسند
کي رسد سير السوافي
در
نجيب ساربان
ايشان ز رشک
در
تب سرد آن گهي مرا
کردند پوستين و نکردم عتابشان
اين شيشه گردنان
در
اين خيمه کبود
بينام چون قرابه به گردن طنابشان
چون دهر کس فروبر و ناکس برآورند
ز آن
در
وفا چو دهر بود انقلابشان
چون ماهي ارچه کنده زبانند پيش من
چون مار
در
قفا همه زهر است نابشان
تا خاطرم خزينه گوگر سرخ شد
چون زيبق است
در
تب سرد اضطرابشان
ايشان ز رشک
در
تب سرد آنگهي مرا
کردند پوستين و نکردم عتابشان
گر نان طلب کنند
در
من زنند از آنک
بي دانه من آب زده است آسيابشان
در
هفت دوزخ از چه کني چار ميخشان
ويل لهم عقيله من بس عقابشان
لاله چو جام شراب پاره افيون
در
او
نرگس کان ديد از زر تر جرعه دان
راحت و ساحت نگر از
در
او مستعار
راحت جان از خرد، ساحت کون از مکان
قدر تو کي دل نهد بر فلک و چون بود
در
وطن عنکبوت کرگدن و آشيان
در
دل دشمن نگر مانده ز تيغت خيال
چون شبه گون شيشه اي نقش پري اندران
گرچه مشعبد ز موم خوشه انگور ساخت
نايد از آن خوشه ها آب خوشي
در
دهان
از طپش عشق تو
در
روش مدح شاه
خاطر خاقاني است سحر حلال آفرين
در
غمت اي زود سير تشنه ديرينه ام
تشنه بجز من که ديد آب خورش آتشين
گر به مثل روز رزم رخش تونعل افکند
ياره کند
در
زمانش دست شهور و سنين
از پي خون خسان تيغ چه بايد کشيد
چون ملک الموت هست
در
کف رايت رهين
خلق تو از راه لطف جان بربايد ز خلق
چون حرکات هزار
در
نغمات حزين
چون تويي اندر جهان شاه طغان کرم
کي رود اهل هنر بر
در
تاش و تکين
چون کنم افغان که ز تف جگر
سوخته شد
در
دهن من فغان
در
بصرم سفته شده است آفتاب
ز آنکه مرا ديده شد الماس دان
دود دلم گر به فلک برشود
هفت فلک هشت شود
در
زمان
بيعگه غم دل خاقاني است
زان کشد اندوه
در
او کاروان
شاعر ساحر منم اندر جهان
در
سخن از معجزه صاحب قران
وز حسد لفظ گهر پاش من
در
خوي خونين شده دريا و کان
نعش و پرن بافته
در
نظم و نثر
ساخته ديباچه کون و مکان
وز بنه طبع
در
اين خشک سال
نزل بيفکنده و بنهاده خوان
هست جنيبت کش او نفس کل
عالم از آن مي رودش
در
عنان
اي کف تو عالم جودآفرين
جاه تو
در
عالم جان داستان
از
در
سيد سوي گبران رسيد
نامه پران و بريد روان
سنت فضل و کرم است اين همه
وين همه
در
وصف تو گفتن توان
از
در
خاقان کجا پيل افکند محمود را
بدره بردن پيل بالا برنتابد بيش از اين
در
حضور انعام ديديم ار بغيبت نيست آن
وام احسان را تقاضا برنتابد بيش از اين
من همه همت بر اسباب سفر دارم مرا
در
حضر ساز مهيا برنتابد بيش از اين
پيل را کز گرمسير هند بيرون آورند
در
خزر بودن به سرما برنتابد بيش از اين
کند پايم
در
حضور اما زبان تيزم به مدح
تيزي شمشير گويا برنتابد بيش از اين
از جام تو صاف نوش تر، تيغ
در
دام تو صيد خوارتر جان
در
عين قبول تو خرد را
يک رنگ نموده کفر و ايمان
در
پيکر باغ شکل نرگس
چشمي است که ريخته است مژگان
صفحه قبل
1
...
517
518
519
520
521
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن