167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • هم عيال تو بياسودي اگر
    در ميانه داشتي حجره دگر
  • نيست خفاشک عدو آفتاب
    او عدو خويش آمد در حجاب
  • گفتيي در باطنش درياستي
    جمله دريا گوهر گوياستي
  • چونک اسمعيل در جويش فتاد
    پيش دشنه آبدارش سر نهاد
  • در من آويزيد تا نازان شويد
    گرچه جغدانيد شهبازان شويد
  • بندگان خاص علام الغيوب
    در جهان جان جواسيس القلوب
  • در سجودت کاش رو گردانيي
    معني سبحان ربي دانيي
  • شير مردانند در عالم مدد
    آن زمان کافغان مظلومان رسد
  • مهرباني شد شکار شيرمرد
    در جهان دارو نجويد غير درد
  • ور نخواهي خدمت ابناء جنس
    در دهان اژدهايي همچو خرس
  • هر که خواهد همنشيني خدا
    تا نشيند در حضور اوليا
  • در حديث راست آرام دلست
    راستيها دانه دام دلست
  • اندرين انديشه خوابش در ربود
    مسجد ايشانش پر سرگين نمود
  • گرنه معيوبات باشد در جهان
    تاجران باشند جمله ابلهان
  • آخرين قرنها پيش از قرون
    در حديثست آخرون السابقون
  • هرچه انديشي پذيراي فناست
    آنک در انديشه نايد آن خداست
  • صد هزاران ماهي اللهيي
    سوزن زر در لب هر ماهيي
  • گوسفندان حواست را بران
    در چرا از اخرج المرعي چران
  • چون مناسبهاي افعال خضر
    عقل موسي بود در ديدش کدر
  • آفتابي که بتابد در جهان
    بهر خفاشي کجا گردد نهان
  • در خبر خير الامور اوساطها
    نافع آمد ز اعتدال اخلاطها
  • گفت دانايي براي داستان
    که درختي هست در هندوستان
  • اولا اخوان شدند آن دشمنان
    همچو اعداد عنب در بوستان
  • تا سليمان لسين معنوي
    در نيايد بر نخيزد اين دوي
  • پاي طاووسان ايشان در نظر
    بهتر از طاووس پران دگر
  • آن شنيدي تو که در هندوستان
    ديد دانايي گروهي دوستان
  • حفظ کردم من نکردم ردتان
    در وجود جد جد جدتان
  • کان خوشي در قلبها عاريتست
    زير زينت مايه بي زينتست
  • در چنان روي خبيث عاصيه
    گفت يزدان نسفعن بالناصيه
  • خويش را منصور حلاجي کني
    آتشي در پنبه ياران زني
  • سنگهاي امتحان را نيز پيش
    امتحانها هست در احوال خويش
  • دعوتش کردند و سيرش داشتند
    تخم رحمت در زمينش کاشتند
  • در تگ دريا گهر با سنگهاست
    فخرها اندر ميان ننگهاست
  • همچنان بيگانه شکل و آشنا
    در نبرد آييد بهر پادشا
  • اختلاف عقلها در اصل بود
    بر وفاق سنيان بايد شنود
  • باطلست اين زانک راي کودکي
    که ندارد تجربه در مسلکي
  • در هواي نابکاري سوخته
    اقمشه و املاک خود بفروخته
  • چون پيمبر درميان امتان
    در گشاي روضه دار الجنان
  • گر بسوزد باغت انگورت دهد
    در ميان ماتمي سورت دهد
  • پس چراگويد دعا الا مگر
    در دعا بيند رضاي دادگر
  • در گمان افتاد جان انبيا
    ز اتفاق منکري اشقيا
  • در تحيات و سلام الصالحين
    مدح جمله انبيا آمد عجين
  • اقتدا کردند آن شاهان قطار
    در پي آن مقتداي نامدار
  • گر بترسندي از آن فقرآفرين
    گنجهاشان کشف گشتي در زمين
  • حرمت آن که دعا آموختي
    در چنين ظلمت چراغ افروختي
  • سالها درحسرت ايشان بماند
    عمرها در شوق ايشان اشک راند
  • ظلم مستورست در اسرار جان
    مي نهد ظالم بپيش مردمان
  • انبيا در قطع اسباب آمدند
    معجزات خويش بر کيوان زدند
  • آنچنان گويد حکيم غزنوي
    در الهي نامه گر خوش بشنوي
  • اضطراب ماه گفتي در زلال
    که بترسانيد پيلان را شغال