نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.
ديوان خاقاني
گفتا که چند شب من و دولت بهم نخفتيم
اندر رکاب خسرو
در
موکب جلالش
در
مرکز مثلث بگرفت ربع مسکون
فرياد اوج گردون از تيغ مه صقالش
سر بر سر کمانش آورده چرخ چندان
کز دور قاب قوسين ديدند
در
شمالش
ز آن سان که روز مجلس
در
خلعتي که بخشد
ز اطلس بطانه سازد پروانه نوالش
شاهي که
در
دو عالم طغراي مملکت را
هست از خط يد الله توقيع لايزالش
جاسوس توست بر خصم انفاس او چو
در
شب
غماز دزد باشد هم عطسه هم سعالش
هر کو به کيل يا کف هست آفتاب پيماي
از آفتاب نايد يک ذره
در
جوالش
اي گوهر کمالت مصباح جان آدم
خورشيد امر پخته
در
شش هزار سالش
خاک
در
تو بادا از خوان آسمان به
صدر تو عرش رفعت، جنت صف نعالش
شعري به شب چو کاسه يوزي نمايدم
اعني سگي است حلقه بگوش
در
سخاش
مير رئيس عالم عادل شود طراز
هر حله را که بافته
در
ششتر سخاش
و اينک ببين بحيره ارجيش قطره اي است
از موج بحر
در
يتيم آور سخاش
جوزا صفت دو گانه هزار آفتاب زاد
هر گه که رفت همت او
در
بر سخاش
بالاي هفت خيمه پيروزه دان ز قدر
ميدان گهي که هست
در
آن عسکر سخاش
در
هيچ جا ز شهر خراسان مکرمت
کس پنج نوبه نازده چون سنجر سخاش
سجاده از سهيل کنم نز اديم شام
تا مي برم سجود سپاس از
در
سخاش
او مرد ذات و همت من بکر، لاجرم
بکري همتم شده
در
بستر سخاش
ز عدل شاه که زد پنج نوبه
در
آفاق
چهار طبع مخالف شدند جفت وفاق
شهنشهي که به صحرا نسيم انصافش
ز زهر
در
دم افعي عيان کند ترياق
مرا حق از پي مدح تو
در
وجود آورد
تو نيز تربيتم کن که دارم استحقاق
دقايقي که مرا
در
سخن به نظم آيد
به سر آن نرسد وهم بوعلي دقاق
هميشه تا
در
موت و حيات نابسته است
بر اهل عالم از اين بام ناگشاده رواق
مدام
در
حق ملکت دعاي خاقاني
قبول باد ز حق بالعشي و الاشراق
تا درد و محنت است
در
اين تنگناي خاک
محنت براي مردم و مردم براي خاک
خواهي که
در
خورنگه دولت کني مقام
برخيز ازين خرابه نا دل گشاي خاک
ميلي بهر بها بخر و
در
دو ديده کش
باري نبيني اين گهر بي بهاي خاک
ديد آسمان که
در
دهنش خاک مي کنند
واگه نبد که نيست دهانش سزاي خاک
در
ملت محمد مرسل نداشت کس
فاضل تر از محمد يحيي فناي خاک
پاکا! منزها! تو نهادي به صنع خويش
در
گردناي چرخ سکون و بقاي خاک
غم
در
جگر زد آتش برزين مرا و من
از آب ديده دجله به برزن درآورم
زانو کنم رصدگه و
در
بيع خان جان
صد کاروان درد معين درآورم
در
گلشن زمانه نيابم نسيم لطف
دود از سموم غصه به گلشن درآورم
در
ديولاخ آز مرا مسکن است و من
خط فسون عقل به مسکن درآورم
در
رنگ و بوي دهر نپيچم که ره روم
ارقم نيم که يال به چندان درآورم
گفتم روم به مکه و جويم
در
آن حرم
گنجي که سر به حصن محصن درآورم
دل
در
مغاک ظلمت خاکي فسرده ماند
رختش به تابخانه بالا برآورم
چون
در
تنور شرق پزد نان گرم، چرخ
آواز روزه بر همه اعضا برآورم
در
کوي حيرتي که هم عين آگهي است
نادان نمايم و دم دانا برآورم
جام بلور
در
خم روئين به دستم است
دست از دهان خم به مدارا برآورم
تا کي چو لوح نشره اطفال خويش را
در
زرد و سرخ حليت زيبا برآورم
گر
در
عيار نقد من آلودگي بسي است
با صاحب محک چه محاکا برآورم
گر بخت باز بر
در
کعبه رساندم
کاحرام حج و عمره مثنا برآورم
سي ساله فرض بر
در
کعبه قضا کنم
تکبير آن فريضه به بطحا برآورم
حراقه وار
در
زنم آتش به بوقبيس
ز آهي که چون شراره مجزا برآورم
از دست آنکه داور فريادرس نماند
فرياد
در
مقام مصلا برآورم
زمزم فشانم از مژه
در
زير ناودان
طوفان خون ز صخره صما برآورم
در
بارگاه صاحب معراج هر زمان
معراج دل به جنت ماوي برآورم
سوگند خورد مادر طبعم که
در
ثناش
از يک شکم دوگانه چو جوزا برآورم
فردا هم از شفاعت او کار آن سراي
در
حضرت خداي تعالي برآورم
باختم با پاکبازان عالم خاکي به خاک
وز پي آن عالم اينک
در
قماري ديگرم
در
دبستان نسو الله کرده ام تعليم کفر
کاولين حرف است لامولي لهم سردفترم
غم ز لب باج نفس مي گيرد
عمر
در
کار رصدبان چکنم؟
نيست
در
خاک بشر تخم کرم
مدد از ديده به باران چکنم؟
گوئيم نان ز
در
سلطان جوي
آب رو ريزد بر نان چکنم؟
لب خويش از پي نان چون دو نان
بوسه زن بر
در
سلطان چکنم؟
شاه دل را که خرد بيدق اوست
در
عري خانه خذلان چکنم؟
کاوه ام پتک زنم بر سر ديو
در
دکان کوره و سندان چکنم؟
چيست جز خاک
در
اين کاسه چرخ
طعمه زين کاسه گردان چکنم؟
چو به دريا نه صدف ماند و نه
در
زحمت ساحل عمان چکنم؟
چون مرا
در
وطن آسايش نيست
غربت اوليتر از اوطان چکنم؟
دو سه ويرانه
در
اين شهر مراست
چون نيم جغد به ويران چکنم؟
صبح وارم کآفتابي
در
نهان آورده ام
آفتابم کز دم عيسي نشان آورده ام
در
گشاده ديده ام خرگاه ترکان فلک
ماه را بسته ميان خرگان سان آورده ام
گر سواران خنگ توسن
در
کمند افکنده اند
من کمند افکنده و شير ژيان آورده ام
ديده ام سرچشمه خضر و کبوتروار آب
خورده پس جرعه ريزي
در
دهان آورده ام
ديده ام خلوت سراي دوست
در
مهمان سراش
تن طفيل و شاهد دل ميهمان آورده ام
تا خط بغداد ساغر دوستکاني خورده ام
دوستان را جله اي
در
جرعه دان آورده ام
آشکارا برگرفتن گنج فرخ فال نيست
من به فرخ فال گنجي
در
نهان آورده ام
بازپرسي شرط باشد تا بگويم کاين فتوح
در
فلان مدت ز درگاه فلان آورده ام
تو نپرسي من بگويم نز کسي دزديده ام
کز
در
شاهنشهي گنج روان آورده ام
چون زبان ملک سخن دارد من از صدر رسول
در
سر دستار منشور زبان آورده ام
بلکه
در
مدح رسول الله به توقيع رضاش
بر جهان منشور ملک جاودان آورده ام
عقل را
در
بندگيش افسر خدائي داده ام
ايتکيني برده و الب ارسلان آودره ام
تا نشسته بر ره دانش رصد داران جهل
در
بيابان خموشي کاروان آورده ام
گرچه
در
غربت ز بي آبان شکسته خاطرم
ز آتش خاطر به آبان ضميران آورده ام
خانه دار فضل و روي خانداني بوده ام
پشت
در
غربت کنون بر خاندان آورده ام
نوبر چرخ کهن نيست بجز جام مي
حامله اي ز آب خشک آتش تر
در
شکم
تا همه بر فال عيد جان فلک فعل را
داغ سگي برنهم بر
در
کهف الامم
در
طلبت کار من خام شد از دست هجر
چون سگ پاسوخته دربدرم لاجرم
گرنه شب از عين عيد ساخت طلسمي بخم
عين منعل چراست
در
خط مغرب رقم
بابليان عيد را نعل
در
آتش نهند
کز حد بابل رسيد عيد و مه نو بهم
بر زه سيمين ماه گوي زرند اختران
بسته
در
آن گوي و زه جيب قباي ظلم
ملک خراسان توراست
در
کف اغيار غصب
موسي ملکت تويي گرگ شبان غنم
ملک خراسان به تيغ باز ستاني ز غز
پس چه کني
در
نيام گنج ظفر مکتتم
درگه ميران غز درشکني نيم روز
چون
در
افراسياب نيم شبان روستم
گرد نشابور و بلخ رزمگهت را خيول
بر
در
مرو و رهري بارگهت را خيم
بوس و دعا کعبه را بر
در
و دستت چنانک
موضع بوسه حجر جاي دعا ملتزم
در
خاطر او ز آتش و آب
عشق تو سپه کشد دمادم
اي شحنه شش جهات عالم
در
چار دري و هفت طارم
در
بوته خاک سازي اکسير
آتش ز اثير و ز آسمان دم
تف علم تو
در
دم صبح
بر بيرق شام سوخت پرچم
در
نام نگه مکن که فرق است
از زاده عوف و پور ملجم
در
وصف تو کي رسم به خاطر
بر عرش که بر شود به سلم؟
در
حال به گوش هوش من گفت
وصف تو که با ضمير شد ضم
خاقاني غريبم،
در
تنگناي شروان
دارم هزار انده و انده بري ندارم
خاقانيم به جان بند
در
ششدر فراقت
مهره کجا نهم که گشاد دري ندارم
لافد زمانه ز اقليم
در
دودمان رفعت
کز ملت مسيحا خود قيصري ندارم
بطريق ديد رويش گفتا که
در
همه روم
از قيصران چنان تو دين گستري ندارم
نسطور ديد آيت مسطور
در
دل او
گفت از حواريان چو تو حق پروري ندارم
ملکاي اين سياست فرمانش ديد گفتا
در
قبضه مسيح چو تو خنجري ندارم
صفحه قبل
1
...
515
516
517
518
519
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن