167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان خاقاني

  • چون آه عاشقان شد صبح آتش معنبر
    سيماب آتشين زد در بادبان اخضر
  • مرغ از چه زد شناعت بر صبح راست خانه
    کو در عمود سيمين دارد ترازوي زر
  • مه در هواي بابل چون يک قواره توزي
    خياط بهر سحرش برداشته مدور
  • در آبگون قفس بين طاووس آتشين پر
    کز پر گشادن او آفاق بست زيور
  • يعني که قرص خورشيد از حوت در حمل شد
    کرد اعتدال بر وي بيت الشرف مقرر
  • ويحک نه هر شبانگه در آب گرم مغرب
    غسلش دهند و پوشند از حله مزعفر
  • آن غنچه هاي نستر بادامه هاي قز شد
    زر قراضه در وي چون تخم پيله مضمر
  • اي کعبه جهان گرد، وي زمزم رسن در
    زرين رسن نمائي چون زمزم آيي از بر
  • اي نورزاي چشمه ديدي که چند ديدم
    در چاه شر شروان ظلمات ظلم بيمر
  • آن پسته ديده باشي همچون کشف به صورت
    آن استخوانش بيرون و آن سبزي اندرون در
  • گر چون کشف کشم سر در استخوان سينه
    سايه نيفتد از من بر چشم هيچ جانور
  • امسال بين که رفتم زي مکه مکارم
    ديدم حريم حرمت کعبه در او مجاور
  • بحر ارنه غوطه خوردي در بحر کف خسرو
    کي عذب و صاف بودي چون زمزم مطهر
  • در برجهاش بوده ميقات پور عمران
    ميلاد پور مريم، ميعاد پور هاجر
  • کرده به اعتقادي در برجهاش منزل
    افلاک چون ستاره سيمرغ چون کبوتر
  • تا ز اربعين بروجش زينت نيافت آدم
    در اربعين صباحش طينت مخمر
  • عقرب ندانم اما دارد مثال ارقم
    در ديده چون گوزنان ترياق روح پرور
  • صحن ارم نديدي در باغ شاه بنگر
    حصن حرم نديدي بر قصر شاه بگذر
  • کاريز برده کوثر در حوض هاي ماهي
    پيوند کرده طوبي با شاخ هاي عرعر
  • هم آشيان عنقا در دامن رياحين
    هم خواب گاه خورشيد از سايه صنوبر
  • انجم نگار سقفش در روي هر نگاري
    همچون خليل هذا ربي بخوانده آزر
  • يک اسبه در دو ساعت گيرد سه بعد عالم
    چون از سپهر چارم اعلام مهر انور
  • اي خاک درگهت را آب حيات تشنه
    در آب منت تو هم بحر غرقه، هم بر
  • تيغ تو صيقل دين، لابل خطيب دولت
    در طليسان تو داري طول اللسان اسمر
  • زير سه حرف جاهش گنج است و حرف آخر
    صفري است در ميانش هفت آسمانش محضر
  • شاها طبيب عدلي و بيمار ظلم گيتي
    تسکين علتش را ترياق عدل در خور
  • آخر نه بر سکندر شد تخته پوش عالم
    بي بار ماند تختش در تخت بار ششتر
  • شاها به دولت تو صافي است خاطر من
    چون خاطر ارسطو در خدمت سکندر
  • دانم که سايه حق، داند که مي ندارد
    در آفتاب گردش گيتي چو من سخنور
  • اي در زمين ملت معمار کشور دين
    بادي چو بيت معمور اندر فلک معمر
  • نقش سر زلف او رست مرا در بصر
    زآن که بهم درخوردعنبر و دريا کنار
  • ز آتش روز ارغوان در خوي خونين نشست
    باد که آن ديد ساخت مروحه دست چنار
  • در کف بحر کفت غرقه شود هفت بحر
    آنک جيحون گواست شرح دهد با بحار
  • فرق تو را در خورد افسر سلطانيت
    گر چه بدين مرتبت غير تو شد کام کار
  • صورت مردان طلب کز در ميدان بود
    نقش بر ايوان چه سود رستم و اسفنديار
  • در تب ربع اوفتد سبع شداد از نهيب
    تخت محاسب شود قبه چرخ از غبار
  • کرکس و شير فلک طعمه خوران در مصاف
    ماهي و گاو زمين لرزه کنان زير بار
  • اي ملک راستين بر سر تو سايبان
    وي فلک المستقيم از در تو مستعار
  • در کنف صدر توست رخت فضايل مقيم
    با شرف قدر توست بخت افاضل به کار
  • در روش مدح تو خاطر خاقاني است
    موي معاني شکاف روي معالي نگار
  • روز بقاي تو باد در افق بامداد
    رسته ز عين الکمال، دور ز نصف النهار
  • در سفال خم آتشي است که هست
    عقل حراق او و روح شرار
  • در کف از جام خنگ بت بنگر
    بر رخ از باده سرخ بت بنگار
  • بار مشک است و زعفران در جام
    پس خط جام چون خط طيار
  • هفت پرده است و زانيات در او
    همچو دار القمامه بئس الدار
  • آز در دل کني شود آتش
    سرکه بر مس نهي شود زنگار
  • در عروسي گل عجب نبود
    گر به حنا کنند دست چنار
  • ور تو خواهي در اجري امسال
    آوري خط محو کرده پار
  • من ز بي کاري ارچه در کارم
    به سلاح تو مي کنم پيکار
  • سر نيزه زد آسمان در خاک
    که تويي آفتاب نيزه گذار
  • عهد نامه وفات زير پر است
    گنج نامه بقات در منقار
  • تو ز آب حيات سيرابي
    که چو ماهي در آبي از پروار
  • که مرا در سه ماه با دو امام
    به يکي سال داده اي ديدار
  • هاري از حلم رکن خوي در تب
    هان خوي سردش آنک آب بحار
  • چه عجب کامده است ذو القرنين
    به سلام برهمني در غار
  • بر در پير شاه مرو گشاي
    ارسلان آمد و ندادش بار
  • به خدايي که هم ز عطسه خوک
    موش را در جهان کند ديدار
  • بل مرا اين مراست بار قدما
    که مجلي منم در اين مضمار
  • عذر من بين در آخر قرآن
    لفظ الناس را مکن انکار
  • من زکات استان او در قحط سال
    هم بصاعي باد مي پيمود و بس
  • ز آتش دولت چو در شب ز اختران
    گرميي ناديده ديدم، دود و بس
  • زير خاک آسايد آن کز تخم ماست
    تخم هم در زير خاک آسود و بس
  • گر چه در تبريز دارم دوستان
    دوستي جاني مرا او بود و بس
  • بعد از او در خاک تبريزم چکار
    کابروي کار من او بود و بس
  • کسي کز روي سگ جاني نشيند در پس زانو
    به زانو پيش سگساران نشستن نيست امکانش
  • چو در ميدان آزادي سواريش آرزو کردي
    سر آمال بودي گوي و پاي عقل چوگاتنش
  • دريغا کاش دانستي که در گلخن مي افزايد
    ز چندين خوردن خون رزان و خون حيوانش
  • به چالاکي به بيد انجير منگر در مه نيسان
    بدان افتادگي بنگر که بيني ماه آبانش
  • همه گيتي است بانگ هاون اما نشنود خواجه
    که سيماب ضلالت ريخت در گوش اهل خذلانش
  • بل قرص آفتاب به صابون زند مسيح
    کاحرام را ازار سپيد است در خورش
  • بيني که موقف عرفات آمده مسيح
    از آفتاب جامه احرام در برش
  • کامروز حلقه در کعبه است آسمان
    حلقه زنان خانه معمور چاکرش
  • بل حارسي است بام و در کعبه را مسيح
    زان است فوق طارم پيروزه منظرش
  • خونت ريز بي ديت مشمر باديه که هست
    عمر دوباره در سفر روح پرورش
  • در باديه ز شمه قدسي عجب مدار
    گر بر دمد ز بيخ ز قوم آب کوثرش
  • لنگر شکوه باد کند دفع پس چرا
    در چار لنگر است روان باد صرصرش
  • بلک آن چنان شده ز ضعيفي که بگذرد
    در چشم سوزني به مثل جسم لاغرش
  • هر که از جلاجل و جرس آواز مي شنود
    در وهم نفخ صور همي شد مصورش
  • پوشندگان خلعت ايمان گه الست
    ايمان صفت برهنه سروان در معسکرش
  • گردون کاسه پشت چو کف گير جمله چشم
    نظاره سوي زنده دلان در کفن درش
  • در پاي هر برهنه سري خضر جان فشان
    نعلين پاي هم سر تاج سکندرش
  • گفتي از انبيا و امم هر که رفته بود
    حق کرده در حوالي کعبه مصدرش
  • صد پيل وار خواهدم از زر خشک از آنک
    مشک است پيل بالا در سنبل ترش
  • دل تو سني کجا کند آن را که طوق وار
    در گردن دل است کمند معنبرش
  • در حضرت خليفه کجا ذکر من شدي
    گر نيستي مدد ز کرامات مظهرش
  • انصاف ده که آدم ثاني است مقتفي
    در طينت است نور يدالله مخمرش
  • رخسار صبح را نگر از برقع زرش
    کز دست شاه جامه عيدي است در برش
  • مرغ قنينه بلبل عيد است پيش شاه
    گل در دهن گداخته و ناله دربرش
  • انگشت ساقي از غبب غوک نرمتر
    زلف چو مار در مي عيدي شناورش
  • زلفش فرو گذاشته سر در شراب عيد
    ديوي است غسل گاه شده حوض کوثرش
  • در آبگينه نقش پري بين به بزم عيد
    از مي کز آتش است پري وار جوهرش
  • مار زبان بريده نگر ناي روز عيد
    سوراخ مار در شکم باد پرورش
  • گوئي بهاي باده عيدي است افتاب
    ز آن رفت در ترازو و سختند چون زرش
  • دستار در ربوده سران را به باد زلف
    شوريده زلف و مقنعه عيد بر سرش
  • در کعبه کرده عيد و ز زمزم مزيده آب
    چون نيشکر چگونه مزم آتش ترش
  • ز آن هندوي حسام که در هند عيد ازوست
    اران شکارگه شد و ايران مسخرش
  • چون عين عيد نعلش در نقش گوش و چشم
    هاء مشفق آمد و ميم مدورش
  • بود افتاب زردي کان روز رخ در آمد
    صبح دو عيد بنمود از سايه هلالش
  • چشمش ز خواب و غمزه زنبور سرخ کافر
    شهد سپيد در لب، موم سياه خالش
  • يار از برون پرده بيدار بخت بر در
    خاقاني از درون سو هم خوابه خيالش