167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.

هفت پيکر نظامي

  • چون درآمد به نزد ماهان تنگ
    پيکري ديد در خزيده به سنگ
  • چون سوار آن فسانه زو بشنيد
    در عجب ماند و پشت دست گزيد
  • در مغاک افکنند و خون ريزند
    چون شود بانگ مرغ بگريزند
  • بر پيم باد پاي را ميران
    در دل خود خداي را مي خوان
  • عاجز و ياوه گشت زان در غار
    بر پر آن پرنده گشت سوار
  • بر نشسته هزار ديو به ديو
    از در و دشت برکشيد غريو
  • صفق و رقص برکشيده خروش
    مغز را در سر آوريده به جوش
  • همه خرطوم دار و شاخ گراي
    گاو و پيلي نموده در يکجاي
  • کرد ماهان در اسب خويش نظر
    تا ز پايش چرا برآمد پر
  • پاي مي کوفت با هزار شکن
    پيچ در پيچ تر ز تاب رسن
  • او چو خاشاک سايه پرورده
    سيلش از کوه پيش در کرده
  • ماند بي خود در آن ره افتاده
    چون کسي خسته بلکه جان داده
  • چون ز گرمي گرفت مغزش جوش
    در تن هوش رفته آمد هوش
  • چشم ماليد و از زمين برخاست
    ساعتي نيک ديد در چپ و راست
  • آنچنان شد که تير در پرتاب
    باز ماند از تکش به گاه شتاب
  • شد در آن چاهخانه يوسف وار
    چون رسن پايش اوفتاده ز کار
  • چنگ و ناخن نهاد در سوراخ
    تنگيش را به چاره کرد فراخ
  • تاک انگور کج نهاده کلاه
    ديده در حکم خود سپيد و سياه
  • چند سالست تا در اين باغم
    از شبيخون دزد پي داغم
  • پيشم آمد هزار ديو کده
    در يکي صد هزار ديو و دده
  • اين کشيد آن فکند و آنم زد
    دده و ديو هر دو بد در بد
  • تيرگي را ز روشني است کليد
    در سياهي سپيد شايد ديد
  • راست خواني کنند و کج بازند
    دست گيرند و در چه اندازند
  • وين چنين ديو در جهان چندند
    کابلهند و بر ابلهان خندند
  • ملک من شد دران خلافي نيست
    در گلي نيست کاعترافي نيست