167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

هفت پيکر نظامي

  • کشتنم را چه در خورد ماري
    گر کشي هم به تيغ خود باري
  • شه چو اين داستان شنيد تمام
    در کنارش گرفت و خفت به کام
  • شد برافروخته چو سبز چراغ
    سبز در سبز چون فرشته باغ
  • تاج را سربلندي از سر تست
    بخت را پايگاهي از در تست
  • گفت شخصي عزيز بود به روم
    خوب و خوشدل چو انگبين در موم
  • هرچه بايد در آدمي ز هنر
    داشت آن جمله نيکوي بر سر
  • مي خراميد روزي از سر ناز
    در رهي خالي از نشيب و فراز
  • چشم چون نرگسي که خفته بود
    فتنه در خواب او نهفته بود
  • در خداوند خود گريخت ز بيم
    کرد خود را به حکم او تسليم
  • يک تنم بهتر از دوازده تن
    يک فني بوده در دوازده فن
  • از فلک نيز و آنچه هست در او
    آگهم نارسيده دست بر او
  • چون به افسون در آتش آرم نعل
    کهربا را کنم به گوهر لعل
  • سنگ از اکسير من گهر گردد
    خاک در دست من به زر گردد
  • نيست در هيچ دانش آبادي
    فحل و داناتر از من استادي
  • ابري از کوه بردميد سياه
    چون مليخا در ابر کرد نگاه
  • گفت در دست حکمت آر عنان
    چند گوئي حديث پير زنان
  • ابر چون سيل هولناک آرد
    کوه را سيل در مغاک آرد
  • من نه کز سر کار بي خبرم
    در همه علمي از تو بيشترم
  • ما که در پرده ره نمي دانيم
    نقش بيرون پرده مي خوانيم
  • در بيابان گرم و بي آبي
    مغزشان تافته ز بي خوابي
  • سبزه در زير او چو سبز حرير
    ديده از ديدنش نشاط پذير
  • تا نگردد به صدمه اي به دو نيم
    در زمين آکنيده اند ز بيم
  • آب اين خم که در نشاخته اند
    از پي دام صيد ساخته اند
  • تا چو غرم و گوزن و آهو و گور
    در بيابان خورند طعمه شور
  • مرد صياد راه بسته بود
    با کمان در کمين نشسته بود