167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • دمي داري از آندم در دل و جان
    که بنمايد در اينجا جان جانان
  • ترا زيبد که جاناني در اينجا
    شدي تو در حقيقت دوست يکتا
  • تو داري سلطنت در خيل عشاق
    فکندي دمدمه در کل آفاق
  • از اين گفتارها کاينجا تو گفتي
    در اسرار در معني تو سفتي
  • نديدم صاحب دردي در اينجا
    که باشد او يقين مردي در اينجا
  • نديدم هيچ همدردي در اينجا
    که تا يابم يقين فردي در اينجا
  • همه جوياي ما و ما فنائيم
    چنين در مانده در عين فنائيم
  • در ايثارم سخن قوت گرفتست
    که ذرات دو عالم در گرفتست
  • ز جوهرهاي معني در بحارم
    که دارم بيعدد من در شمارم
  • تمامت ره کنان در کوي معشوق
    نهاده جمله سر در سوي معشوق
  • همه در راه قدر خود ندانند
    ولي چندي در اينجا باز دانند
  • نهان خواهي شدن در کوي دلدار
    که تا پيدا شوي در سوي دلدار
  • ترا جاويد در اينراه کار است
    که در اينره عجائب بيشمار است
  • صفات خويشتن در ذات ديدم
    نمود جسم و دل در ذات ديدم
  • يکي ديدم در آنجا جمله اشيا
    ز پنهاني شده در بحر پيدا
  • همه در بحر موجود و نبد هيچ
    وليکن در نظر بد نقش پر پيچ
  • همه در آب و هم اندر همه جان
    نمود سر خود در بحر جانان
  • همه در آب دريا وصل جويان
    بسر در عشق او هر لحظه پويان
  • همه در بحر آب و گشته غرقاب
    همه در آب و گشته طالب آب
  • صدف را جوهر او در نهادش
    در اين بحر عياني داد دادش
  • صدف در داشت جوهر نيز بر سر
    شده در راه او بي پا و بي سر
  • همه يکرنگ دان در عين دريا
    که در دريا شدند اين جمله پيدا
  • زماني در زمين و در زماني
    عجب افتاده بي جا و مکاني
  • تو کردي جمله پيدا نيز پنهان
    کني در عاقبت در نزد جانان
  • توئي اصل و چرا در فرع هستي
    از ايرا در نمود شرع هستي