نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان فيض کاشاني
در
حوصله فلک نگنجد
آن ناله چون دراي عاشق
بتو داديم اميدها هر چند
در
بدي کرده ايم استغراق
در
قيامت چو خوانيم گوبد
موبمويم يکان يکان لبيک
همه جانها بدرگهت سپريم
در
فناي تو مي شويم هلاک
عشوه را کاورد
در
گردشم
عشوها از چرخ گردون ميکشم
چون
در
خانه برويم بستي
ماه رويت بنما از بامم
من گرفتار توام حاجت نيست
زحمت آنکه کشي
در
دامم
سراپا
در
سراپاي تو محوم
بقربان سراپاي تو گردم
يارکي آفتاب طلعتکي
درم آيد ز
در
هوس دارم
در
سراپاي بتان حسن ترا
تو بتو موي بمو ميجويم
در
تمناي لقايت چون (فيض)
کو بکو بيسروپا مي پويم
در
مطبخ عشق خونابه دل
مستغيم کرد از خوان مردم
سودا زدگان کوي عشقيم
در
ما نسرشته اند آرام
در
وصف نعال عاشقان (فيض)
صافي طبعيست دردي آشام
ما ديده اشکبار داريم
در
سينه دلي فکار داريم
چون شعله آتشيم
در
رقص
مستيم و هواي يار داريم
زآنروز که وعده لقا کرد
ما چشم
در
انتظار داريم
از هيچکسم شکايتي نيست
از خويش بخويش
در
فغانم
در
باغ جهان خوشي نديديم
غمها خورديم و زار رفتيم
در
شب وصل تو بندم زلها
فکر روز تنگدستي ميکنم
برخواسته ايم از دو عالم
تا
در
صف ميکشان نشستيم
در
هواي ميان باريکي
گشتن اندر کمر هوس دارم
در
خيال دهان شيريني
خرقه اندر شکر هوس دارم
لطفها چند کني
در
پرده
پرده برگير و برآور کامم
چو از ديد رسيدن ديده بستي
نشستي
در
مقام آرميدن
در
معانيش حق توان ديدن
آينه حق نماست اين ديوان
آب حيوان خضر
در
ظلمات
آب حيوان ماست اين ديوان
نشاطي بده
در
عبادت مرا
دل لشکر ديو غمناک کن
در
مقام شرح انا موسعون
گنبد دوار ميگويد سخن
در
جواب گفته حق الست
بيخود و هشيار ميگويد سخن
در
طبيعي بحث دارد فلسفي
صوفي از اسرار ميگويد سخن
جمع
در
گيسوي پريشانت
جمع دلهاي بيسر و سامان
شايد ار رحم
در
دلت باشد
کندت درد نالهاي حزين
گر سلامم را نميگوئي عليک
در
جواب بنده دشنامي بگو
خلقي افتاده
در
پي جانم
زين ددان دغا نجاتم ده
جذبه عشق
در
دل حسنت
عاشقان را ره سفر بسته
کرده پنهان محيط بيکران
قطره زان
در
ميان افکنده اي
از روانها کرده جوها روان
غلغلي
در
خاکيان افکنده اي
دوستانت را براي امتحان
در
ميان دشمنان افکنده اي
عارفان را داده برداليقين
جاهلان را
در
گمان افکنده اي
در
کشور حسن آن يگانه
شد ساخته صد هزار خانه
از عکس رخش
در
آينه عشق
شد کشور حسن بيکرانه
اگر نيستم قابل بزم وصلش
پسندم بود جاي
در
آستانه
چو
در
تاريکي زلفش فتادم
رخي ديدم چو ماه الحمدلله
طريقت را حقيقت را بديدم
در
آن زلف سياه الحمدلله
سخني رفت ز خوبي گفتم
آيتي آمده
در
شأن کسي
در
ميان بلاش سر دادي
عقده محکمش بپا کردي
قيامت
در
قيامت مي نمايد
قيامت را بقامت مي نمائي
حياتي بر حياتم ميفزايد
چو
در
لطف نهانم ميفزائي
سر درج حقايق ميگشايد
چو
در
وصف بتان لب ميگشائي
صفحه قبل
1
...
512
513
514
515
516
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن