نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.
ديوان خاقاني
بر
در
اميدشان قفل از فقل حسبي زده
تا ز دندانه کليدش سين سبحان ديده اند
آمده تانخله محمود
در
راه از نشاط
حنظل مخروط را نارنج گيلان ديده اند
هشتم ذيحجه
در
موقف رسيده چاشت گاه
شامگه خود را به هفتم چرخ مهمان ديده اند
بامدادان نفس حيوان کرده قربان
در
مني
ليک قربان خواص از نفس انسان ديده اند
با سياهي سنگ کعبه همبر آيد
در
شرف
سرخي سنگ مني کز خون حيوان ديده اند
کعبه
در
دست سياهان عرب ديده چنانک
چشمه حيوان به تاريکي گروگان ديده اند
کوس را بين خم ايوان سليمان که
در
او
لحن داود به آهنگ دل آرا شنوند
از سر و پاي
در
آيند سراپا به نياز
تا تعال از ملک العرش تعالي شنوند
همه را نسخه اجزاي مناسک
در
دست
از پي کسب جزا خواندن اجزا شنوند
عابدان نعره برآرند به ميدانگه از آنک
نعره شير دلان
در
صف هيجا شنوند
هيچ اگر سايه پذيرد منم آن سايه هيچ
که مرا نام نه
در
دفتر اشيا شنوند
پس چو رضوان
در
جنات گشايد ملکان
بانگ حلقه زدن کعبه عليا شنوند
در
فلک صوت جرس زنگل نباشان است
که خروشيدنش از دخمه دارا شنوند
بر
در
مرقد سلطان هدي ز ابلق چرخ
مرکب داشته را ناله هرا شنوند
بهر وايافتن گم شده نعلين کليم
والضحي خواندن خضر از
در
طاها شنوند
بنده خاقاني و نعت سر بالين رسول
تاش تحسين ز ملک
در
صف اعلي شنوند
فخر من بنده ز خاک
در
احمد بينند
لاف دريا ز دم عنبر سارا شنوند
اين ستاره دري و
در
دري
بر همام بحرسان خواهم فشاند
بر جلال و مجد مجد الدين خليل
در
مدحت بيکران خواهم فشاند
گر چه
در
حلق سماکين افکنم
چون کمند امتحان خواهم فشاند
بر خط دستش که هند و چين
در
اوست
هفت گنج شايگان خواهم فشاند
هر که
در
طالعش قران افتاد
سايه او از او کنار کند
مرغيم گنگ و مور گرسنه ام
کس چو من مرغ
در
حصار کند
به فلک تخته
در
ندوخته اند
چشم خورشيد بر ندوخته اند
کوه را
در
هوا نداشته اند
شمس را بر قمر ندوخته اند
خلعتي کان ز تار و پود وفاست
در
زيان قدر ندوخته اند
سگ حيزي بمرد
در
بغداد
کفنش جز به زر ندوخته اند
خسرو بدار ملک جم ايوان تازه کرد
در
هشت خلد مملکه بستان تازه کرد
کيخسرو تهمتن بر زال سيستان
در
ملک نيم روز شبستان تازه کرد
يا عالمي ز لطف برآورد کردگار
وانگه
در
او معادن حيوان تازه کرد
از هول صور فکرت من
در
قيامتند
گر چه چو اهل صور فکنده کفن نيند
چون طشت بي سرند و چو
در
جنبش آمدند
الا شناعتي و دريده دهن نيند
گويند
در
خلافه وليعهد آدميم
مشنو خلافشان که جز ابليس فن نيند
در
کون هم طويله خاقانيند ليک
از نقش و نطرتند ز نفس و فطن نيند
در
شکر ريز طرب بر عده داران رزان
از پي کاوين بهاي کاويان افشانده اند
سبحه داران از پس سبوح گفتن
در
صبوح
بر سر زنار ساغر طيلسان افشانده اند
جرعه ريز جام ايشانند گويي اختران
کانهمه
در
روي چرخ جانستان افشانده اند
مجلس انس حريفان را هم از تصحيف انس
در
تنوره کيمياي جان جان افشانده اند
شکل خان عنکبوتان کرده اند آنگه به قصد
سرخ زنبوران
در
آن شوريده خان افشانده اند
کرده اند از زاده مريخ عقرب خانه اي
باز مريخ زحل خور
در
ميان افشانده اند
يا گهرهائي که
در
افسر نشاند افراسياب
پيش شروان شاه کيخسرو نشان افشانده اند
تا غبار از چتر شاه اختران افشانده اند
فرش سلطانيش
در
برتر مکان افشانده اند
تا که آن سلطان به خوان ماهي آمد ميهمان
خازنان بحر
در
بر ميهمان افشانده اند
باز نونو
در
رحم هاي عروسان چمن
نطفه روحانيان بين کز نهان افشانده اند
در
زمين چار عنصر هفت حراث فلک
تخم دولت تاکنون بر امتحان افشانده اند
بندگان شه کمند از چرم شيران کرده اند
در
کمر گاه پلنگان جهان افشانده اند
ز آتش تيغي که خاکستر کند ديو سپيد
شعله
در
شير سياه سيستان افشانده اند
روشنان
در
عهدش از شروان مدائن کرده اند
زير پايش افسر نوشيروان افشانده اند
تا فلک گفتا ز نعل مرکبانش من بهم
روشنان خاک سياهش
در
دهان افشانده اند
اين منم يارب که
در
بزم چنين اسکندري
چشمه حيوانم از لفظ و لسان افشانده اند
داستاني نيست
در
دست جهان به زين سخن
راستان جان بر سر اين داستان افشانده اند
تا دهان روزه داران داشت مهر از آفتاب
سايه پروردان خم را مهر بر
در
ساختند
از پس يک ماه سنگ انداز
در
جام بلور
عده داران رزان را حجله ها برساختند
کف
در
آن ساغر معلق زن چو طفل غازيان
کز بلور لوريانش طوق و چنبر ساختند
بلبله
در
قلقل آمد قل قل اي بلبل نفس
تازه کن قولي که مرغان قلندر ساختند
آن مي و ميدان زرين بين که پنداري بهم
آتش موسي و گاو سامري
در
ساختند
صحن مجلس
در
مدور جان نوشين چشمه يافت
کانچنان هم چشمه چشمه هم مدور ساختند
مهر چون
در
خوشه يک مه ساخت خرمن روشنان
ماه را صاع زر شاه مظفر ساختند
هست اتابک مصطفي تاييد و اسکندر خصال
کاين دو را هم
در
يتيمي ملک پرور ساختند
ور يکيشان
در
قبائل قابل فرمان نشد
آخرش چوندعنصر اول مبتر ساختند
هست اتابک بهمن آسا کاين خلف داراي اوست
لاجرم
در
ملتش دارا و داور ساختند
حاسدان
در
زخم خوردن سرنگون چون سکه اند
تا به نامش سکه ايران مشهر ساختند
کز پي مير آخوري
در
پايگاه رخش او
آخشيجان جان رستم را مکرر ساختند
اي که مردان عجم پيشت چو طفلان عرب
طوق
در
حلقند و نامت تاج مفخر ساختند
فلک دايه سالخورد است و
در
بر
زمين را چو طفل ز من زان نمايد
درآر آفتابي که
در
برج ساغر
سطرلاب او جان دهقان نمايد
بخواه از مغان
در
سفال آتش تر
کز آتش سفال تو ريحان نمايد
شفق خواهي و صبح مي بين و ساغر
اگر
در
شفق صبح پنهان نمايد
ز آهوي سيمين طلب گاو زرين
که عيدي
در
او خون قربان نمايد
ندانم خمار است يا چشم دردش
که
در
چشم سرخي فراوان نمايد
مگر روز قيفال او زد که از خون
در
آن طشت زر رنگ بر جان نمايد
قدح لب کبود است و خم
در
خوي تب
چرا زخمه تب لرزه چندان نمايد
رسن
در
گلو بر بط از چوب خوردن
چو طفل رسن تاب کسلان نمايد
خم چنبر دف چو صحراي جنت
در
او مرتع امن حيوان نمايد
به گردون
در
افتد صدا ارغنون را
مگر کوس شاه جهانبان نمايد
رود کعبه
در
جامه سبز عيدي
مگر بزم خاقان ايران نمايد
به دامان شب پاره اي
در
فزايد
از آن صدره روز نقصان نمايد
اگر بوي خشمش برد مغز دريا
تيمم گهي
در
بيابان نمايد
تف تيغ هنديش هندوستان را
علي الروس
در
روس و الان نمايد
در
اعجاز تيغ ملک بوالمظفر
سپهر از سر عجز حيران نمايد
از آنگه که بالغ شد اقبالش او را
عروس ظفر
در
شبستان نمايد
بديهه همي بارم از خاطر اين
در
کز او گوش ها بحر عمان نمايد
پس يک ماه کلوخ اندازان سنگ دلان
در
بلورين قدحي لعل تر آميخته اند
خطري کرده و
در
گنج طرب نقب زده
نقب کران همه ره با خطر آميخته اند
زهره بر چيده چو خورشيدنم هر جرعه
که
در
آن خاک چنان بي خطر آميخته اند
رود سازان همه
در
کاسه سرها به سماع
شربت جان ز ره کاسه گر آميخته اند
چرخ را نشره نون و القلم است از مه نو
کانهمه سرخي
در
باختر آميخته اند
مه طرازي است به دست چپ گردون شب عيد
نقش آن گويي
در
شوشتر آميخته اند
چرخ اطلس سزدش جامه عيدي که
در
او
نقش روحاني بر استر آميخته اند
اخستان شاه که از خاک
در
انصافش
کحل کسري و حنوط عمر آميخته اند
بر
در
گردون نقش الحجر است اسم بقاش
لاجورد از پي آن با حجر آميخته اند
اختران ز آتش شمشيرش
در
بوته چرخ
همه اکسير قضا و قدر آميخته اند
زين ملک تا ملکان فرق بسي هست ارچه
نام با نام شهان
در
سمر آميخته اند
چرخ هارون کمر دارش و چون هارونان
ز انجمش زنگله ها
در
کمر آميخته اند
فر و بختش که
در
او چشم ستاره نرسد
خاک با چشم ستاره شمر آميخته اند
وقت شمشير زدن گوئي
در
ابر کفش
آتشين برق به خونين مطر آميخته اند
روس و خزران بگريزند که
در
بحر خزر
فيض آن کف جواهر حشر آميخته اند
چه عجب زانکه گوزنان ز لعابي برمند
که هژبرانش
در
آب شمر آميخته اند
جان به دستار چه دهيم آن را
کز غبب طوق
در
بر اندازد
گله از چرخ نيست از بخت است
که مرا بخت
در
سر اندازد
صفحه قبل
1
...
512
513
514
515
516
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن