167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان فيض کاشاني

  • ميرفت و روان روان بدنبال
    تن در عقبش خميده ميرفت
  • بس (فيض) ز رفتنش غزل کاش
    در آمدنش قصيده ميرفت
  • خال معنبر برخي چون قمر
    زلف شکن در شکنم آرزوست
  • بکويت بيابم اگر رخصتي
    ببويت کنم عيش در کشورت
  • در غم عشق هر پري روئي
    سر شوريده سر بصحرائيست
  • ز سوز آتش عشق نگاري
    سراپاي وجودم در گرفتست
  • جنوني در سرم مأوا گرفتست
    سرم را سربسر سودا گرفتست
  • عاشقانرا در بهشت آرام نيست
    عشقبازي کار هر خودکام نيست
  • جائي نتوان نشست اي (فيض)
    کافسانه عشق در ميان نيست
  • گر نبودي مرگ مشکل ميشدي
    در بلا پايندگي تلخست تلخ
  • نباشد پسنديده جز آنکه حقش
    در آيات قرآن پسنديده باشد
  • غمگساري نماند در عالم
    بکسي از کسي فغان نرسيد
  • در سر چو خيال تو درآيد
    درهاي فرح برخ گشايد
  • چشم نگريسته در اغيار
    آن حسن و جمال را نشايد
  • آن شوخ که داد دلبري داد
    در فن ستمگريست استاد
  • بشوق طاعت و ذوق عبادت
    شراب معرفت در جام کردند
  • جهان را بهر انسان آفريدند
    در ايشان سر پنهان آفريدند
  • براي يک گل خودرو هزاران
    هزاران در هزاران آفريدند
  • در سر شوريده سودا ميرود
    کز کجا آمد کجاها ميرود
  • هر که در عشق ميتواند سوخت
    بجهنم رود ستم باشد
  • عاشقان محو يار ميباشند
    در غم عشق زار مي باشند
  • آنجماعت کز اهل معرفتند
    در تماشاي يار مي باشند
  • پيش روي او نهيد آئينه
    در کمند خود گرفتارش کنيد
  • گفتار نيک (فيض) شنيديد برملا
    در خلوتش بزشتي کردار بنگريد
  • خلايق جمله در خوابند الا
    دو چشم عاشقان بيدار باشد
  • هر که در کارهاي خود نرسيد
    سخره انتظار خواهد بود
  • اين غزل در جواب مولانا
    (فيض) را يادگار خواهد بود
  • دست در دامن آگاهي زن
    سوي او راهبري مي بايد
  • بيدردي از آن تمام دردي
    در دست دواي مرد بيدرد
  • تا مرد زنان و رهزناني
    در راه خداي نيستي فرد
  • ز چشم بيفروغش بهره نيست
    که در روئي تماشائي ندارد
  • سبوئي محتسب در پرده دارد
    عبث خشکي برندان مي فروشد
  • تا بشادي در برويم بسته
    از گشادت همچو بستت العياذ
  • در خرابات وصالت بادها
    تشنه هر باده مخموري دگر
  • در چشمه سلسبيل نوشي است
    واندر دهن تو نوش ديگر
  • در حق دوستان مخلص خود
    سخن دشمنان شنيدي باز
  • آتشي در دل تو افروزند
    کاين وصالست با هزاران ناز
  • ما ناپاي تو در نگار است
    دستت گيرد نگار برخيز
  • در عشق ديدم غوغاي آتش
    زين پس ندارم پرواي آتش
  • اندر سرم من بهر تماشا
    بشنو در آنجا هيهاي آتش
  • اگر محتسب گويدم در چه
    بگويم شرابست و مستيست فاش
  • در ميکده دوش رند قلاش
    ميگفت به پاکباز اوباش
  • آمد خيالش دوشم در آغوش
    بگرفت تنگم رفتم از هوش
  • بهر دنيا مباش غمناک
    تا در نگري فناست اي فيض
  • نحم خيالت گردد چو طالع
    در چرخ آيند اهل صوامع
  • عشق در مردان حق آئينه است
    مينمايد پرتو حسن منيع
  • عشق در سالک رهست و راهبر
    ميرساند تا بدرگاه رفيع
  • عشق آتش سوختن افروختن
    عشق در انجم نظرهاي بديع
  • درمان مطلب مخواه راحت
    با درد بساز در ره عشق
  • در حنجره ملک نباشد
    آن نغمه دلرباي عاشق