167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان خاقاني

  • جاهل نرسد در سخن ژرف تو آري
    کف بر سر بحر آيد پيدا نه به پاياب
  • در دولت عم بود مرا مادت طبعم
    آري ز دماغ است همه قوت اعصاب
  • ادريس قضا بينش و عيساي شفا بخش
    داده لقبش در دو هنر واضح القاب
  • در عهد اين خلف دل اسلافش از شرف
    بر قبه مسيح مجاور نکوتر است
  • در خطبه کرم لقبش صدر عالم است
    بر مهر ملک صدر مظفر نکوتر است
  • سنگي است حلم او که نگردد ز سيل خشم
    آن سنگ در ترازوي محشر نکوتر است
  • تاريخ کيقباد نخواندي که در سير
    عدلش ز فضل عاطفه گستر نکوتر است
  • احکام کسروي نشنيدي که در سمر
    عدلش ز عقل مملکه پرور نکوتر است
  • امروز عدل بر در مختار دان و بس
    ايدر طلب که اين طلب ايدر نکوتر است
  • از خواجه زمين و درت هفتم آسمان
    در سايه تو چارم کشور نکوتر است
  • شهباز ملکي و ز پي نامه بردنت
    سيمرغ در محل کبوتر نکوتر است
  • در ناف عالمي دل ما جاي مهر توست
    جاي ملک ميان معسکر نکوتر است
  • تو داوري و ما همه مظلوم روزگار
    مظلوم در حمايت داور نکوتر است
  • عادل غضنفري تو و پروانه تو من
    پروانه در پناه غضنفر نکوتر است
  • ليکن چو آب روزي خضر از مسافري است
    عزم مسافران به سفر در نکوتر است
  • آن بس بس غضايري از بخشش ملک
    اينجا ز هر معاني در خور نکوتر است
  • قلم بخت من شکسته سر است
    موي در سر ز طالع هنر است
  • چشم زاغ است بر سياهي بال
    گر سپيدي به چشم زاغ در است
  • کوه را زر چه سود بر کمرش
    که شهان را زر از در کمر است
  • تن چو ناخن شد استخوانم از آنک
    بخت را ناخته به چشم در است
  • ترک آن کژ نگه کند در تير
    تا شود راست کالت ظفر است
  • در دبستان روزگار، مرا
    روز و شب لوح آرزو به بر است
  • هيچ طفلي در اين دبستان نيست
    که ورا سوره وفا ز بر است
  • سايه من خبر ندارد از آنک
    آه من چرخ سوز و کوه در است
  • جوش دريا در ديده زهره کوه
    گوش ماهي بنشنود که کر است
  • غم هم از عالم است و در عالم
    مي نگنجد که بس قوي حشر است
  • چرخ بازيچه گون چون بازيچه
    در کف هفت طفل جان شکر است
  • بدو خيط ملون شب و روز
    در گشايش بسان باد فر است
  • از دو يک دم که در جهان يابم
    ناگزير است و از جهان گذر است
  • نگذرد ديگ پايه را ز حجر
    نگذرد آتشي که در حجر است
  • در گلستان عمر و رسته عهد
    پس گل، خار و بعد نفع، ضر است
  • آري آري هم از ره گوش است
    کشتن قندزي که در خزر است
  • صورت بخت من طويل الذيل
    در وفا چون قصير با قصر است
  • نفسي در ميان ميانجي بود
    آن ميانجي هم از ميان برخاست
  • تا چو بازم در آهنين خلخال
    چو جلاجل ز من فغان برخاست
  • کاروان منقطع شد از در شهر
    رصد از راه کاروان برخاست
  • دل هر دو جهان سه باره پيمود
    يک اهل در اين ميان نديده است
  • در شيب و فراز اين دو منزل
    يک پيک وفا روان نديده است
  • آن کيست که در صف غلامانش
    صد رستم سيستان نديده است
  • جز بانو و شاه کوه و دريا
    کس در يک دودمان نديده است
  • در مجلس و خوانش چاشني گير
    جز جنت نقلدان نديده است
  • تا نخل گرفت بوي عدلش
    کس در رطب استخوان نديده است
  • بيند قلمش به گاه توقيع
    هرک آتش در فشان نديده است
  • ملاح خرد به کشتي وهم
    در بحر دلش کران نديده است
  • در جنب سخاش بحر و کان را
    کس قوت امتحان نديده است
  • کس بي کف راد صفوة الدين
    در جسم کرم روان نديده است
  • در پرده نهان چو راز غيب است
    غيب از دل خود نهان نديده است
  • هر کس که ثنات بر زبان راند
    جز کوثر در دهان نديده است
  • خاک در تو هر آنکه بوسيد
    جز گوهر رايگان نديده است
  • اين مدحت تازه بر در تو
    مشکي است که پرنيان نديده است
  • بنده ز دکان شعر برخاست
    چون بازاري در آن نديده است
  • اين پرده کاسمان جلال آستان اوست
    ابري است کافتاب شرف در عنان اوست
  • شاگرد خادمان در اوست روزگار
    کاستاد بحر دست جواهر فشان اوست
  • نازند روشنان فلک در قران سعد
    کاين سعدها ز مهتر صاحب قران ماست
  • لافند مادران گهر در مزاج صلح
    کاين صلح ما ز مير سپهر آستان ماست
  • از مدحتش که زنده کن دوستان اوست
    تا نفخ صور صور دوم در دهان ماست
  • تيغ همام گفت که ما اعجمي تنيم
    در معرکه زبان ظفر ترجمان ماست
  • ما را گمان فتد که بماني هزار سال
    معلوم صد هزار يقين در گمان ماست
  • رقعه ها داشت چرخ بر چهره
    همه در خاک خاور افشانده است
  • بلبله در سماع مرغ آسا
    از گلو عقد گوهر افشانده است
  • نان زرين چرخ ديده است ابر
    خوش نمک در برابر افشانده است
  • نان زرين به ماهي آمد باز
    نمک خوش چه در خورد افشانده است
  • در زمستان نمک نبندد و ابر
    نمک بسته بي مر افشانده است
  • گوئي از آتش شهاب فلک
    شعله در ديو کافر افشانده است
  • نعش در پاي چار دختر او
    زيور هر سه دختر افشانده است
  • کرم شب تابم در تابش روز
    که نه زوري نه فري خواهم داشت
  • بخت گويند که در خواب خر است
    مه نه دنبال خري خواهم داشت
  • نه در هيچ سري خواهم کوفت
    نه سر هيچ دري خواهم داشت
  • بر در تسعين کنند جنگ شبان روز
    درگه عشرين ز جنگ هر دو معاف است
  • روغن مصري و مشک تبتي را در دو وقت
    هم معرف سير باشد هم مزکي گندناست
  • خاصگان گفتند کاين منت ز خاقاني است بس
    کافرين شاه شروان در کف سلطان ماست
  • شب روان چو رخ صبح آينه سيما بينند
    کعبه را چهره در آن آينه پيدا بينند
  • گر چه زان آينه خاتون عرب را نگرند
    در پس آينه رويم زن رعنا بينند
  • صبح را در رداء ساده احرام کشند
    تا فلک را سلب کعبه مهيا بينند
  • محرمان چون رداء صبح در آرند به کتف
    کعبه را سبز لباسي فلک آسا بينند
  • اختران از پي تسبيح همه زير آيند
    کآتش دل زده در قبه بالا بينند
  • غلطم خاک چه حاجت که چو اندر نگرند
    همه خاک است که در کاسه مينا بينند
  • علم خاص خليفه زده در لشکر حاج
    چتر شام است کز او ماه شب آرا بينند
  • خوشي عافيت از تلخي دارو يابند
    تابش معني در ظلمت اسما بينند
  • بد دلي در ره نيکي چه کني کاهل نياز
    نيک را هم نظر نيک مکافا بينند
  • آسمان کو ز کبودي به کبوتر ماند
    بر در کعبه معلق زن و دروا بينند
  • کعبه را بينند از حلقه در حلقه زلف
    نقطه خالش از آن صخره صما بينند
  • عشق بازان که به دست آرند آن حلقه زلف
    دست در سلسله مسجد اقصي بينند
  • خاک پاشان که بر آن سنگ سيه بوسه زنند
    نور در جوهر آن سنگ معبا بينند
  • گر به مکه فلک و نور مجزا ديدند
    در مدينه ملک و عرض معلا بينند
  • خاکيان جگر آتش زده از باد سموم
    آب خور خاک در حضرت والا بينند
  • سرمه ديده ز خاک در احمد سازند
    تا لقاي ملک العرش تعالي بينند
  • کي توان برد به خرما ز دل کس غصه
    کاستخوان غصه شده در دل خرما بينند
  • در حريم کعبه جان محرمان الياس وار
    علم خضر و چشمه ماهي بريان ديده اند
  • در سجود کعبه جان ساکنان سدره را
    همچو عقل عاشقان سرمست و حيران ديده اند
  • در طريق کعبه جان چرخ زرين کاسه را
    از پي دريوزه جاي کاسه گردان ديده اند
  • بختيان چون نوعروسان پاي کوبان در سماع
    اختران شب پلاس و چرخ کوهان ديده اند
  • در زناشوئي شده سنگ و قدمشان لاجرم
    سنگ را از خون بکري رنگ مرجان ديده اند
  • از گلاب ژاله و کافور صبحش در سموم
    خيش خانه کسري و سرداب خاقان ديده اند
  • چار صف هاي ملک در صفه هاي نه فلک
    بر زباله جاي استسقاي باران ديده اند
  • گرم گاهي کآفتاب استاده در قلب اسد
    سنگ و ريگ ثعلبيه بيد و ريحان ديده اند
  • پس به عهد مستضي امسال ديدم در تموز
    کز تيمم گاه صد نيلوفرستان ديده اند
  • در ميان سنگلاخ مسلخ و عمره ز شوق
    خار و حنظل گل شکرهاي صفاهان ديده اند
  • از نشاط کعبه در شير ز قوم احراميان
    شيره بستان قرين شير پستان ديده اند
  • شير زدگان اميد و سينه رنجوران عشق
    در زقومش هم دو پستان هم سپستان ديده اند