167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ليلي و مجنون نظامي

  • مجنون رميده نيز در دشت
    سرگشته چو بخت خويش مي گشت
  • از هر نمطي که قصه مي خواند
    جز در ليلي سخن نمي راند
  • گر باشد چو شراره در سنگ
    از آهنش آورم فرا چنگ
  • ناآمده اين شکار در شست
    داري زمن وز کار من دست
  • چون شيفته شربتي چنان ديد
    در خوردن آن نجات جان ديد
  • با او به قرار گاه او تاخت
    در سايه او قرارگه ساخت
  • بر رسم عرب عمامه در بست
    با او به شراب و رود بنشست
  • ماهي دو سه در نشاط کاري
    کردند به هم شراب خواري
  • قولي که در او وفا نه بينم
    از چون تو کسي روا نه بينم
  • چون بر در آن قبيله زد گام
    قاصد طلبيد و داد پيغام
  • چون قاصد شد پيام او برد
    شد شيشه مهر در ميان خرد
  • آن خشم چنان در او اثر کرد
    کاتش ز دلش زبان بدر کرد
  • با لشکر خود کشيده شمشير
    افتاد در آن قبيله چون شير
  • از صاعقه اجل که مي جست
    پولاد به سنگ در نمي رست
  • مي بود در اين سپاه جوشان
    بر نصرت آن سپاه کوشان
  • نوفل به مصاف تيغ در دست
    مي کشت بسان پيل سرمست
  • صلح آمد دور باش در چنگ
    تا از دو گروه دور شد جنگ
  • وان در که بد از وفا پرستي
    بر من به هزار قفل بستي
  • بس تير شبان که در تک افتاد
    بر گرگ فکند و بر سگ افتاد
  • وآنگه ز مدينه تا به بغداد
    در جمع سپاه کس فرستاد
  • از نعره کوس و ناله ناي
    دل در تن مرده مي شد از جاي
  • بر هر ورقي که تيغ راندي
    در دفتر او ورق نماندي
  • اين خون که ز شرح بيش بينم
    در کردن بخت خويش بينم
  • اما ندهم به ديو فرزند
    ديوانه به بند به که در بند
  • گر در کف او نهي زمامم
    با ننگ بود هميشه نامم