167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان خاقاني

  • عشق آتشي است کاتش دوزخ غذاي اوست
    پس عشق روزه دار و تو در دوزخ هوا
  • در ايرمان سراي جهان نيست جاي دل
    دير از کجا و خلعت بيت الله از کجا
  • گر در سموم باديه لا تبه شوي
    آرد نسيم کعبه الا اللهت شفا
  • عقل جهان طلب در آلودگي زند
    عقل خدا پرست زند درگه صفا
  • کتف محمد از در مهر نبوت است
    بر کتف بيور اسب بود جاي اژدها
  • در قمره زمانه فتادي به دست خون
    وامال کعبتين که حريفي است بس دغا
  • اينجا مساز عيش که بس بينوا بود
    در قحط سال کنعان دکان نانوا
  • زين غرقگان رو که نهنگ است برگذر
    زين سبزه زار خيز که زهر است در گيا
  • از خشک سال حادثه در مصطفي گريز
    کاينک به فتح باب ضمان کرد مصطفي
  • بودند تا نبود نزولش در اين سراي
    اين چار مادر و سه مواليد بينوا
  • چون نوبت نبوت او در عرب زدند
    از جودي و احد صلوات آمدش صدا
  • آزاد کرده در او بود عقل و او
    چون عقل هم شهنشه و هم پاسبان ما
  • از عالم دو رنگ فراغت دهش چنانک
    ديگر ندارد اين زن رعناش در عنا
  • لا حاجبي است بر در الا شده مقيم
    کو ابلهان باطله را مي زند قفا
  • حد قدم مپرس که هرگز نيامده است
    در کوچه حدوث عماري کبريا
  • دل تا به خانه اي است که هر ساعتي در او
    شمع خزاين ملکوت افکند ضيا
  • در دل مدار نقش اماني که شرط نيست
    بت خانه ساختن به نظرگاه پادشا
  • در چارسوي فقر درا تا ز راه ذوق
    دل را ز پنج نوش سلامت کني دوا
  • عزلت گزين که از سر عزلت شناختند
    آدم در خلافت و عيسي ره سما
  • از عافيت مپرس که کس را نداده اند
    در عاريت سراي جهان عافيت عطا
  • او مالک الرقاب دو گيتي و بر درش
    در کهتري مشجره آورده انبيا
  • مريم گشاده روزه و عيسي ببسته نطق
    کو در سخن گشاد سر سفره سخا
  • آمد پي متابعتش کوه در روش
    رفت از پي مشايعتش سنگ بر هوا
  • يا سيد البشر زده خورشيد بر نگين
    يا احسن الصور زده ناهيد در نوا
  • آورده روزنامه دولت در آستين
    مهرش نهاده سوره والنجم اذا هوي
  • بي مهر چار يار در اين پنج روزه عمر
    نتوان خلاص يافت از اين ششدر فنا
  • اي افضل ار مشاطه بکر سخن تويي
    اين شعر در محافل احرار کن ادا
  • نيست اقليم سخن را بهتر از من پادشا
    در جهان ملک سخن راندن مسلم شد مرا
  • نه روح الله در اين دير است چون شد
    چنين دجال فعل اين دير مينا
  • پس از چندين چله در عهد سي سال
    شوم پنجاهه گيرم آشکارا
  • چه فرمائي که از ظلم يهودي
    گريزم بر در دير سکوبا
  • چه گوئي کآستان کفر جويم
    نجويم در ره دين صدر والا
  • من و ناجرمکي و دير مخران
    در بقراطيانم جا و ملجا
  • کنم در پيش طرسيقوس اعظم
    ز روح القدس و ابن و اب مجارا
  • سم آن خر به اشک چشم و چهره
    بگيرم در زر و ياقوت حمرا
  • چه اخگر ماند از آن آتش که وقتي
    خليل الله در آن افتاد دروا
  • صيد گاه شاه جان ها را چراگاه است ازآنک
    لخلخه روحانيان بيني در او بعرالظبا
  • خون صيد الله اکبر نقش بستي بر زمين
    جان صيد الحمد الله سبحه گفتي در هوا
  • دايره ميم منوچهر از ثوابت برتر است
    آفرينش در ميانش نقطه اي بس بينوا
  • وز ملايک نعرها برخاست کاينک در زمين
    شاه بند باقلاني بست چون بند قبا
  • گفت کان شه باز در نسرين گردون ننگرد
    بر کبوتر باز بيند اينت پنداري خطا
  • کيمياي جان نثار آورده بر درگاه شاه
    با عقيق اشک و زر چهره و در ثنا
  • زيد چون در خدمت احمد به ترک زن بگفت
    نام باقي يافت اينک آيت لماقضي
  • جان خاقاني ز تف آفتاب و رنج راه
    مانده بود آسوده شد در سايه ظل خدا
  • عبارتش همه چون آفتاب و طرفه تر آن
    که نعش و پروين در آفتاب شد پيدا
  • مگر که جانم از اين خشک سال صرف زمان
    گريخت در کنف او به وجه استسقا
  • حيات بخشا در خامي سخن منگر
    که سوخته شدم از مرگ قدوة الحکما
  • شکسته دل تر از آن ساغر بلورينم
    که در ميانه خارا کني ز دست رها
  • بدان قرابه آويخته همي مانم
    که در گلو ببرد موش، ريسمانش را
  • مي تا خط ازرق قدح کش
    خط در کش زهد پروران را
  • زهره به دو زخمه از سر نعش
    در رقص کشد سه خواهران را
  • در گوهر مي زر است و ياقوت
    ترياک، مزاج گوهران را
  • هرکس را جام در خورش ده
    از سوخته فرق کن تران را
  • وز در دري نثار ساز است
    شروان شه صاحب القران را
  • خاک در تو به عرض مصحف
    جاي قسم است داوران را
  • چون شاخ گوزن بر در تو
    قامت شده خم غضنفران را
  • بس دوخته سگ زنت چو سوزن
    در زهره جگر مبتران را
  • با لطف تو در ميان نهاده است
    خاقاني اميد بيکران را
  • در مدحت تو به هفت اقليم
    شش ضربه دهد سخنوران را
  • در کنف فقر بين سوختگان خام نوش
    بر شجر لا نگر مرغ دلان خوش نوا
  • بهر فريدون راز کرده ز عصمت علم
    در صف فغفور آز کرده به همت غزا
  • بر در ايوان توست پاي شکسته خرد
    بر سر ميدان توست دست گشاده هوا
  • لعل تو طرف زر است بر کمر آفتاب
    وصل تو مهر تب است در دهن اژدها
  • موي شکافم به شعر موي شدستم ز غم
    ليک نگنجم همي در حرم مقتدا
  • دوش نسيم سحر بر در من حلقه زد
    گفتم هان کيست؟ گفت : قاصديم آشنا
  • جان مرا هديه کرد بوي سر زلف يار
    از نفحات ربيع در حرکات صبا
  • گفتم ز اسرار باغ هيچ شنيدي بگوي
    گفت دل بلبل است در کف گل مبتلا
  • گفتم کامروز کيست تازه سخن در جهان
    گفت که خاقاني است بلبل باغ ثنا
  • در سرم افکند چرخ با که سپارم عنان
    بر لبم آورده جان با که گزارم عنا
  • بهر خواص تو را مائده خوش مذاق
    ساختم از جان پاک بنگر و در ده صلا
  • صبح فنک پوش را ابر زره در قبا
    برده کلاه زرش قندز شب را ز تاب
  • نيزه کشيد آفتاب حلقه مه در ربود
    نيزه اين زر سرخ حلقه آن سيم ناب
  • بر کتف آفتاب باز رداي زر است
    کرده چو اعرابيان بر در کعبه مآب
  • رخش به هرا بتاخت بر سر صبح آفتاب
    رفت به چرب آخوري گنج روان در رکاب
  • جمله بدين داروي بر در عنقا شدند
    کوست خليفه طيور داور مالک رقاب
  • هاتف حال اين خبر چون سوي عنقا رساند
    آمد و در خوردشان کرد به پرسش خطاب
  • باج ستان ملوک تاج ده انبيا
    کز در اويافت عقل، خط امان از عقاب
  • در عملش مير نحل نيزه کشيده چو نخل
    غرقه صد نيزه خون اهل طعان و ضراب
  • خاطر خاقاني است مدح گل مصطفي
    زآن ز حقش بي حساب هست عطا در حساب
  • يافت درستي که من توبه نخواهم شکست
    کرد چو صبح نخست روي نهان در نقاب
  • گفت چرا در صبوح باده نخواهي کنونک
    حجله برانداخت صبح حجره بپرداخت خواب
  • نقب زدم در لبت روي تو رسوام کرد
    کآفت نقاب هست صب حدم و ماه تاب
  • زاده خاطر بيار کز دل شب زاد صبح
    کرد در اين سبز طشت خايه زرين عزاب
  • از شکفه شاخسار جيب گشاده چو صبح
    ساخته گوي انگله دانه در خوشاب
  • عدل تو چون صبح راست نايب فاروق گشت
    دين عرب تازه کرد در عجم از احتساب
  • صبح نهد طرف زر بر کمر آسمان
    آب کند دانه هضم در جگر آسياب
  • مفخر خاقاني است مدح تو تا در جهان
    صبح برد آب ماه ميوه پزد ماه آب
  • شمه اي از خاطرش گر بدمد صبح وار
    مهره نوشين کند در دم افعي لعاب
  • چار ملک در دو صبح داعي بخت تواند
    باد به آمين خضر دعوتشان مستجاب
  • زبان مرغان خواهي طنين چرخ شنو
    در سليمان جويي به صدر خواجه شتاب
  • رواق چرخ همه پر صداي روحاني است
    در آن صدا همه صيت وزير عرش جناب
  • دو دست و کلک توديدم که در تمامي جود
    دو قله اند وليکن سه قبله طلاب
  • به مهر خاتم دل در اصابع الرحمن
    به مهر خاتم وحي از مطالع الاعراب
  • چراغ علم فروزد چو خضر و اسکندر
    در آب ظلمت ارحام ز آتش اصلاب
  • چو پشت آينه پيش تو حلقه در گوشم
    ز من چو آينه زنگ خورده روي متاب
  • ز بند شاه ندارم گله معاذ الله
    اگرچه آب مه من ببرد در مه آب
  • سخن که خيمه زند در ضمير خاقاني
    طناب او همه حبل الله آيد از اطناب
  • از هم نفسان نيست مرا روزي ازيراک
    در روزن من هم نرود صورت مهتاب
  • اميد وفا دارم و هيهات که امروز
    در گوهر آدم بود اين گوهر ناياب
  • مگزين در دونان چو بود صدر قناعت
    منگر مه نخشب چو بود ماه جهان تاب